141خداوند قانع است و فرموده كه براى عبادت منكافى است همين زمين را سجده كنيد! و يك خانه گلى و يا سنگى را كه ابراهيم ساخته طواف كنيد! و براى بيعت با من همين سنگ، آن هم سنگ سياه كه به عنوان دست راستم مىباشد، لمس كنيد! حتى از دور هم اشاره كنيد كافى است! اللّٰهاكبر! غير از اين كه بگويم اللّٰهاكبر، حرف ديگرى ندارم و لغت ديگرى ندارم كه احساسم را بيان كنم. فقط بايد زار بزنم و بگويم اى خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله و على عليه السلام تو را شناختهاند و بس.
اما حجر اسماعيل؟ كه حالا شده قسمتى از خانهى خدا! خدا، خانهى هاجر و خودش را يكى كرده! بر عكس ما انسانها كه خانهى نوكر و غلام را از خودمان جدا مىكنيم، ولى خدا خانهى هاجر و خودش را يكى كرده تا هر كس بر خدا طواف كند، خانهى هاجر را هم در مطاف قرار دهد! حتى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ! حتى على عليه السلام ! حتى عيسى عليه السلام ! حتى موسى عليه السلام ! همه بايد آن را هم طواف كنند! اين چه سرّى است! چه حكمتى است! اى دانندۀ اسرار! اى رئوف! اى مهربان!
كدام سوره را بخوانم؟
بعد از نماز ظهر مجدداً قرآن را دست گرفتم، بازش كردم، سورهاى بسيار آشنا، سوره واقعه بود. «وقتى كه آن واقعه به وقوع آيد و...» بيشتر آيات اين سوره را از بر بودم بدون اين كه از واقعۀ مهم، حركت سخت زمين و ريز شدن كوهها چيزى درك كنم من فقط اين را ياد گرفته بودم كه پدرم به من گفت.
ده ساله بودم كه مرحوم پدرم شبى به من گفت: «پسر جان مىدانم كه كار و درس دارى ولى اگر بتوانى اين سورۀ واقعه را 7 شب و شبى 7 بار