124زائرين همراه خودشان سكه به عربستان مىبرند و در گمرك هم از اين كار جلوگيرى مىشود، معهذا در چند جواهر فروشى در بازار ابوسفيان ديدم كه خانمهاى ايرانى مشغول خريد و يا چانه زدن هستند!
بعد از دو ساعت سرگردانى در بازار ابوسفيان بنا به توصيه اين و آن قرار شد به مغازۀ صمد زاهدانى جنب هتل جفالى برويم و از آن جا خريد كنيم.همسفرها دست بردار نبودند. روزهاى آخر بود، مرتب مىپرسيدند:
چى خريدهايد؟ از كجا خريدهايد؟ چرا نخريدهايد؟ و بعد توصيه پشت توصيه، و راهنمايى پشت راهنمايى! انگار كه مجبور مىشوى همراه و همرنگ آنان رفتار كنى. حتى در خريد، حتى در بازار ابوسفيانها.
در مغازه كوچك صمد آقا 4 مرد و 9 زن مشترى وول مىخوردند.
خودشان هم سه نفر بودند. ما دو تا به آنها اضافه شديم. خدا بدهد بركت، مغازه پر از مشترى و مشترىها هم پولدار، با دلار يا ريال.
يك زن و شوهر، عصبى و خسته به نظر مىرسيدند و هر آن آماده بودند كه با هم مشاجره كنند. زن مىگفت: اين خوب است و مرد مىگفت:
اصلاً! زن و شوهر ديگرى در گوشۀ مغازه بودند. مرد نشسته عصبى و در حال پك زدن به سيگار و زن هم مقابلش ايستاده بود و شوهر را ناز و نوازش مىكرد و به زبان مىگرفت كه هر چه او مىخواهد شوهرش بخرد.
نيم ساعتى به اين و آن نگاه كرديم كه چى مىخرند تا ما هم همان را بخريم، صمد آقا به خانمى گفت: «اگر براى فروش مىخواهى آن جاروبرقى را نخريد، در ايران بازار ندارد، مارك... را در ايران بهتر مىخرند!». عجب كه به فكر مردم هم هست اين صمد آقا!
چهارده روز بود كه احساس سبكى و آرامش مىكردم. ولى امروز كه تصميم گرفتيم خريد انجام دهيم، چندين بار محاسبه كردم كه چه بخرم كه