123حيرتانگيز است. همين درختهاى اقاقيا را كه در صحراى عرفات كاشتهاند، يا آن نخل يا ميوۀ پرتقال و سيب و... همه و همه، در مقياس همديگر است.
همۀ اينها به فرمان خدا پديد مىآيد و به فرمان او جهت مىگيرد و به فرمانش در مسيرى كه انتهايش كمال مطلق است در حركت است.
چه رازها! چه رمزها! چه اسرارى در كار است! فقط او مىداند و بس.
180درجه چرخش
من و همسرم مصمم شديم كه امروز بقيه پولهاىمان را خريد كنيم.
بعد از ظهر روز قبل هم حدود دو ساعت در بازار ابوسفيان از اين مغازه به آن مغازه، از اين پاساژ به آن پاساژ و از اين بازارچه به آن بازارچه رفتيم.
متوجه شدم كه به برخى از مغازهها چند بار مىرويم، ديگر زائران هم همين اشتباه را مىكنند. خود ما متوجه نيستيم ولى مغازهدارها اين را مىدانند! آنها مىدانند كه كالائى كه مشترى بعد از 20 دقيقه ور رفتن، نمىپسندد و مىرود بيرون، نيم ساعت بعد به تصور اين كه مغازه ديگرى رفته، همان جنس را مىپسندد و مىخرد. بازار هميشه حال و هواى ديگرى دارد. كاملاً نقطه مقابل حرم و مسجد.
بسيارى از احساسات واپس مىروند و احساسات و اميال جديدى سريعاً جايگزين مىشوند. شيطان از هر گوشه، از هر حجره، سرك مىكشد. اين جا صحبت از ابوسفيان است. صحبت از دلار است. صحبت از ريال سعودى است، صحبت از جواهر است.
دهها نفر از كاروان ما و صدها نفر ايرانى از كاروانهاى ديگر به بازار ابوسفيان رونق و بروبيايى داده بودند. با آن كه شنيده بودم كه برخى از