107همين جا، پاى همين ديوار خانهى خدا، فاطمۀ بنت اسد، سعى مىكند پناهگاهى بيابد تا فرزندش را به دنيا بياورد، ديوار خانه خدا مىشكافد، قدسيان به كمكش مىشتابند و معجزه روى مىدهد!!
چرا راه دور بروم، در همين دوره و در شهر خودمان «مشهد» زنى 60 ساله كه چند سال بسترى و نزديك به مرگ بوده و عروسش در تصادف اتومبيل كشته مىشود و دو بچه 1 ساله و 3 ساله و پيرزن 60 ساله مريض تنها و بىسرپرست مىمانند. پيرزن از جا بلند مىشود و انگار كه اصلاً نه پير است و نه مريض و سرپرستى كودكان را به عهده مىگيرد! و معجزه روى مىدهد!
چه رازى! چه سرّى! چه حكمتى! خدايا!
در گياهان هم اين نيرو، اين عشق، اين راز وجود دارد. در جايى خواندم كه دانشمندان يك بوته گل خاردار را در جايى كاشتند كه هيچگونه خطرى آن بوته را تهديد نمىكرد. به مرور بوته فاقد خار شد!
اينها اسرار «سعى» مىباشند. در «سعى» نشان خدا را مىتوان يافت.
سعى و خدا در كنار هماند، اول خدا، بعد سعى. اول طواف، بعد سعى صفا و مروه. اصلاً من نبايد حرف بزنم كه خود را سبك كردهام، سكوت بهتر است، ولى اختيار از دست مىرود.
حدود نيم ساعت بر روى يك سنگ صاف نشستهام، همان حالتى را دارم كه در كوهستان و در تنهايى. انگار نه انگار كه روبرويم رودخانهاى عظيم از انسانها مىروند و مىآيند، و دست چپم اقيانوسى دوّار، از جايم با زحمت بلند شدم. پاهايم و كمرم كمى درد مىكرد.
شب از نيمه گذشت و صبح روز ديگر شد، گفتم بروم و يكى دو ساعت استراحت كنم، مجدداً برگردم. داشتم از درب ملك عبدالعزيز