108خارج مىشدم كه با يك كاروان زائر جديد ايرانى روبهرو شدم. عجب هنگامهاى بود! كاروانى با لباس احرام، تازه از گرد راه رسيده، همه عاشق، همه شيدا در چند قدمى درب عبدالعزيز و آمادهى ورود به بيتاللّٰه الحرام. واى! واى! واى! كه چه حالى داشتند آنها! هيچ زبان و قلمى قادر به بيان نيست!يك دنيا هيجان، يك دنيا عشق، يك دنيا اضطراب و شيفتگى در وجود هر نفرشان! هر كدامشان بمبى از احساس و عشق و آماده براى انفجار! گويى وجودشان را در ماهىتابهى گداخته گذاشته بودند، واى كه چه وضعى و چه حالى!
آنها به چند قدمى كعبه رسيدهاند! آن چيزى كه از پدران، پدربزرگان و روحانيون شنيده بودند، آن چيزى كه روزى 5 نوبت رو به او ايستاده و خداوند را عبادت كرده بودند، آن چيزى كه براى يافتن جهتش در صحراها، درياها و جنگلها از حركت خورشيد و ماه و ستارگان، پرواز پرندگان، لانهى مورچهها كمك مىگرفتند تا رو به او بايستند و خداوند تبارك و تعالى را ستايش كنند. اينك او در چند قدمى آنهاست، واى كه چه غوغائى. وقتى داشتند از پلهها سرازير مىشدند؛ خدايا! خدايا! چه بگويم؟ چه بنويسم؟ خودم هم يك گلوله هيجان شده بودم. همهشان اشك ريزان، لرزان و بى تاب و سخت مضطرب كه نكند اشتباهى در اعمالشان به وجود بيايد.
يك پيرزن نحيف و خميده با نيروى شگفتانگيز كه گويى از منبعى لايزال دريافت كرده و در حالى كه به نحو وسواس گونهاى سعى دارد اعمالش را درست انجام دهد مثل باران اشك مىريزد و دستهايش را بالا و پايين مىآورد و چيزى مىگويد و آرام آرام و لرزان گام برمىدارد.
دو نفر كه خودشان در اثر هيجان و اضطراب خود را گم كردهاند