102پذيرنده! اى قانع!
تو كجايى تا شوم من چاكرت
اى چشمهاى گريان! اگر تا قيامت هم اشك بريزيد، كم است. گوش كنيد، اى همهها! صداى تسبيح مىآيد! از حلقوم كهكشانها از حلقوم زمين و ماه! از حلقوم آن مرد! آن اسب! آن جيرجيرك! آن درخت! هر فريادى و هر حركتى يك تسبيح است و عرش پر از تسبيح است. اللّٰهاكبر! اللّٰهاكبر!... اشهد ان لا اله الا اللّٰه!...
اين ديگر صداى مؤذن بود كه از منارهها و گلدستههاى مسجدالحرام به گوش مىرسيد. نماز صبح شده بود. جنب و جوشى در جمعيت ايجاد شد، خود را جابه جا كردند. از جايم بلند شدم. به زحمت توانستم راست شوم، حدود يك ساعت بود كه بر روى پلهها بدون حركت نشسته بودم، بدنم گرفته بود، خودم را به صف نماز رساندم، درست رو به روى در خانهى خدا، آن خداى آن چنانى، در خانهاى اين چنينى! در سمت راستم بندهاى از شرق آسيا و در سمت چپم بندهاى احتمالاً از آفريقا به رديف ايستاديم و پايمان را در مدار تنظيم كرديم و نماز صبح آغاز شد. اولين نماز واجب آن هم به فاصلۀ 15-20 مترى در خانهى خدا! آه كه چه كيفى داشت! خدا را شكر.
نماز تمام شد، بسيار خسته بودم 50 مترى به عقب برگشتم، از پلهها بالا رفتم و در جاى خلوت و مسقف به ستونى تكيه دادم و محو تماشاى