150آن دو، پس از شناساندن خود به مشكورِ زندانبان كه شيعه بود، از زندان كوفه آزاد شدند.
مشكور در هنگام بازجويى گفت: چون آنان فرزندان پيامبر بودند آزادشان كردم.
پس از اين ماجرا، مشكور مورد غضب عبيداللّٰه قرار گرفت و بر او پانصد تازيانه زدند كه در اثر اين شلاقها بدرود حيات گفت 1 صاحب نفس المهموم از قول فرهاد ميرزا در قمقام مىنويسد: طفلان مسلم در كربلا شب يازدهم متوارى و پس از چندى توسط مأموران عبيداللّٰه دستگير گرديدند و بعد، از زندان متوارى گشتند. يكى از طفلان مسلم در خانۀ حارث خواب ديد كه پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به مسلم گفت: آيا دلت راضى شد كه دو طفل خود را در ميان دشمنان رها ساختى و آمدى؟ مسلم پاسخ داد: اينان فردا شب مهمان ما هستند. او هنگامى كه از خواب بيدار شد نزديك بودن شهادت خود را به برادر خود خبر داد . 2
در برخى از كتب مقتل آمده است كه حارث در آغاز به غلام خود دستور داد تا طفلان مسلم را بكشد، او از آن كار شانه خالى كرد و گفت از پيامبر صلى الله عليه و آله خجالت مىكشم! حارث عصبانى شد و وى را كشت. پس از آن، همسر حارث دخالت كرد و به حمايت برخاست و حارث وى را مجروح نمود، پس پسر حارث به حمايت از مادر به حارث اعتراض كرد و حارث كه در كورۀ خشم مىگداخت شمشيرى برآورد و وى را از پاى درآورد و سپس خود به كشتن آن دو طفل بى گناه اقدام كرد 3 آنگاه كه حارث در صدد