149برجسته مورد توجه قرار نگرفته است ولى از بعضى عبارات مىتوان به دست آورد كه حدود يك سال در زندان ماندهاند.
در كتاب «نفسالمهموم» 1 به نقل از امالى شيخ صدوق آمده است: چنانكه سالى بر آمد، يكى از آنان به برادر خود گفت: در زندان بسيار مانديم و نزديك است عمر ما به سرآيد و بدن ما بپوسد...
در«معالىالسبطين» 2 آمده است: «فلمّا طال بالغلامين الْمَكث حتّى صارا في السّنة قال أحدهما لصاحبه: يا أخي قد طال بنا مكثنا و يوشك أنْ تفنى أعمارنا و تبلىٰ أبداننا».
از تعبيرهاى «چنانكه سالى برآمد» و «حتّى صارا في السنة» بهدست مىآيد كه آندو، حدود يكسال از عمرشان را در زندان به سر بردهاند و سرانجام توسط مشكور آزاد شدهاند.
رهايى از زندان
در يكى از كتب مقتل آمده است: «آنگاه كه يك سال از مدت حبس آنان سپرى شد، يكى از آن دو برادر به ديگرى گفت: ... هرگاه زندانبان آمد، خود را به او بشناسانيم، شايد آب و غذاى ما را تغيير دهد، چون شب شد زندانبان براى آنان غذاى هر شب را آورد، پسر كوچك از او پرسيد: آيا محمد را مىشناسى؟ گفت: چگونه نشناسم! گفت:
آيا جعفربن ابى طالب را مىشناسى؟ گفت: چگونه نشناسم و حال آنكه خداوند براى او دوبال قرار داد كه با فرشتگان پرواز مىكند. گفت: آيا علىبن ابىطالب را مىشناسى؟ گفت: چگونه نشناسم كسى را كه پسرعموى پيغمبر و برادر او است. گفت: اى شيخ، ما از عترت محمّديم، ما فرزندان مسلمبن عقيليم كه در دست تو اسيريم، از تو غذاى خوب خواستيم به ما ندادى، آب سرد مىخواهيم نمىدهى، زندان را بر ما ...» 3