127امام حضور داشت ولى از آن حضرت جدا شد.
* * *
هرثمه، در خاطرات خود گفته است: من پس از بازگشت از صفين، سخنان على عليه السلام را در كربلا براى همسرم كه از محبّان على بود نقل كردم، همسرم گفت: «أَيُّهَا الرَّجُل فَإِنَّ أَمِيرالْمُؤمِنِين لَمْ يَقُلْ إِلاّٰ حَقّاً»؛ «اى مرد ، امير مؤمنان جز كلام حقّ و مطابق با واقع، بر زبان نمىآورد.»
همچنين در خاطرات او آمده است: امام حسين عليه السلام به من فرمود: «ياور مايى يا دشمن ما؟ پاسخ دادم، نه ياور و نه دشمن تو هستم، من دختر خود را در كوفه برجاى نهادهام دلم براى او ناراحت است كه نكند مورد ستم عبيداللّٰه قرار گيرد.» 1
او مىگفت: امام حسين عليه السلام به من فرمود: «از اينجا برو، بهگونهاى كه قتلگاه ما را نبينى و صداى كمك خواهى ما را نشنوى. قسم به آنكه جان حسين در دست اوست، اگر كسى فرياد استغاثۀ ما را بشنود و به ياريمان نشتابد، خداوند او را در آتش افكند». 2 و 3
2 - ضحّاك بن عبداللّٰه مشْرَقى
ضحاك بن عبداللّٰه مشرقى همراه عمويش، در منزل بنىمقاتل (باراندازگاه بين راه) به محضر امام حسين عليه السلام رسيدند، امام عليه السلام به آن دو فرمود: آيا به يارى من آمدهايد؟ پاسخ دادند خير. امام فرمود: پس، از اين اطراف دور شويد تا صداى كمكخواهى مرا نشنويد. در اين هنگام ضحاك براثر موعظه امام عليه السلام تصميم گرفت كه به يارى امام بپردازد ولى به امام گفت: من تا هنگامى كه وجودم در كنار شما مفيد و به نفع باشد، با شما همراه خواهم بود وگرنه جدا مىشوم و مىروم.