128فرهاد ميرزا در قمقام 1 مىنويسد: ضحاك بن عبداللّٰه مشرقى پياده جهاد مىكرد. او چند تن را كشت و به محضر امام رسيد و امام در حق او دعا كرد. ضحاك خطاب به امام عليه السلام گفت: يابن رسولاللّٰه طبق بيعت مشروط خودم آمدم، من پيشتر، در هنگام بيعت، گفته بودم تا هنگامى كه تو داراى نيرو و توان جنگ هستى نبرد مىكنم وگرنه بازمىگردم.
اكنون كه يار و ياور ندارى، اجازه بده بازگردم. امام عليه السلام فرمود: آرى، بيعت تو مشروط بود، مىتوانى بروى. ضحاك به سوى خيمه رفت و اسب خود را كه در آن پنهان كرده بود، سوار شد و از گوشهاى گريخت. پانزده تن از لشكريان عمربن سعد تعقيبش كردند، ولى او از معركه جان سالم به در برد.
او در ضمن بيان خاطراتش مىگويد: در روز عاشورا، آنگاه كه دريافتم دشمن در صدد نابود كردن ابزار رزمى؛ از جمله اسبهاى ياران امام است، من اسب خود را در خيمهاى پنهان كردم. لذا پياده حمله مىكردم، امام عليه السلام مرا زير نظر داشت و هرگاه فردى را به خاك مىافكندم، مىفرمود: «...دستان تو درد نكند، و خداوند جزاى خيرت دهد!» 2وقتى ياران امام يكى پس از ديگرى كشته شدند، از آن حضرت اذن رفتن خواستم و سرانجام از كربلا گريختم. طبرى مورخ معروف مىنويسد:
ضحاك بن عبداللّٰه مشرقى مىگويد: روز عاشورا، آنگاه كه ياران امام عليه السلام يكى از پس از ديگرى شهيد شدند و بيش از چند تن باقى نمانده بود، به آن حضرت گفتم: «به شما گفته بودم تا هنگامى كه يارانى دارى، در راه تو مىجنگنم و تو را يارى مىدهم و آنگاه كه حضور من براى تو سودى ندارد، از كنار تو خواهم رفت». 3
امام عليه السلام فرمود: «آرى، راست گفتى، چگونه از سپاه من بيرون رفته و از تيررس دشمنان ما نجات خواهى يافت؟». 4