126شمار لشكر عبيداللّٰه بن زياد بودم. روز عاشورا در كربلا، با ديدن درختى، به ياد خاطرهاى افتادم و اين تجديد خاطره، موجب دگرگونى در درون من و عامل جدايىام از لشكر عمربن سعد شد. 1
در برخى از كتب تاريخى آمده است: هرثمه در روز عاشورا، سوار بر مركب شد و رسماً به ديدار امام حسين عليه السلام رفت و اين خاطره را براى آن حضرت بيان كرد:
«هنگامى كه از صفين همراه على بن ابى طالب عليه السلام بازمىگشتيم، آن حضرت پس از نماز صبح، مشتى از خاك برداشت و با صدايى بلند گفت:
«واهاً أيَّتُهَا التُّرْبَة لَيَحْشُرَنَّ مِنْكَ أقوامٌ يَدْخُلونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسٰاب»؛ 2
«آفرين برتو اى خاك ، مردمانى از تو در قيامت در محشر حاضر مىشوند كه بى حساب وارد بهشت مىگردند.»
من در آن روز متوجه نشدم، امّا امروز از آن آگاه شدم، امام عليه السلام به او فرمود: عاقبت كار بر من پوشيده نيست، تو چه مىكنى؟
هرثمه پاسخ داد: من عيالوارم و از ابنزياد هراسان.
امام عليه السلام فرمود: پس از اين منطقه دورشو تا صداى استغاثۀ مرا نشنوى ! در اين هنگام از امام خداحافظى كرد و رفت.
گفتنى است ميان مورخان اختلاف است كه آيا هرثمه در لشكر امام حسين عليه السلام بود و كناره گرفت يا در لشكر عمرسعد بود و به حسينبن على عليهما السلام نزديك شد و سپس جنگ را رها كرد و رفت.
صدوق در امالى 3 مىنويسد: هرثمه در جمع كسانى بودكه عبيداللّٰه آنان را به كربلا گسيل داشت، ولى علامه شوشترى، در المواعظ مىنويسد: هرثمه از ياران على عليه السلام در صفّين بود و در كربلا امام حسين عليه السلام را همراهى مىكرد و تا صبح عاشورا در ميان سپاه