158نبيند و دل را دنبال خود، به اين سو و آن سو نكشاند.
ز دست ديده و دل هر دو فرياد
كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
آنجا، نه فرشى هست و نه سقفى؛ نه چراغ و رختخوابى، نه دودى و دَمى؛ نه غذاهاى الوان و نه مناظر دلربايى. بيابانى است تاريك و پر از سنگ و خاك، كه متجاوز از يك ميليون انسان سفيدپوش را كه جز دو قطعه پارچۀ سفيد احرام و يك قطعه پتو براى مصونيت از سرما، چيز ديگرى همراه ندارند، در آغوش خود گرفته و در زير نور كمرنگ ستارگان پر از اسرار آسمان، به پناه دعا و مناجات با خدا مىبرد.
راستى كه آنجا «مشعر» است و جز «شعارهاى الهى» و نغمههاى روحبخش آسمانى، صدا و آهنگ ديگرى، در آن صحرا، به گوش نمىرسد. چشم، جايى را نمىبيند و اشخاص، از هم شناخته نمىشوند، اما زمزمههاى دعا و مناجاتهاى شورانگيز از همه جاى آن وادى به زبانهاى مختلف به گوش مىرسد و لطافت روحانى خاصّى به روح انسان مىبخشد. و بعضى آنچنان عميق است و از دل پرسوز بر مىخيزد كه هر شنوندۀ دلزندهاى را تكان مىدهد و طوفان، در فضاى جانش برمىانگيزد و اشك از ديدگانش سرازير مىسازد.
بهبه! چه مبارك معبدى و چه فرخنده شبى!
شبى كه در تمام عمر انسان، نظير و بديل ندارد. شبى تاريك، اما براى زندهدلان، از هر روز روشنى روشنتر!
شب مردان خدا روز جهانافروز است
روشنان را به حقيقت شب ظلمانى نيست
شبى است كه نسيم رحمت مىوزد و باران مغفرت مىبارد. شبى است كه درهاى الطاف و عنايات بىدريغ خدا، به روى بندگان باز است. شب عيد و موسم بار عام و عفو عمومى حضرت سلطان است. مشعرالحرام است و مكان پذيرايى خاصّ ملكالعرش