356«اما اليك فلا » پس گفت: به خداى عزّوجلّ هم حاجتى ندارى؟ گفت: «حسبى من سؤالى علمه بحالى ». مرا آن بسنده باشد كه او مىداند كه مرا از براى او در آتش اندازند، علم او به من، زبان مرا از سؤال منقطع گردانيده است.
محمّد بن فضل گويد: عجب از آن دارم كه اندر دنيا خانۀ وى طلبد، چرا اندر دل مشاهدت وى نطلبد، كه خانه را باشد كه يابد و شايد كه نيابد و مشاهدت لامحاله يابد. و در جمله حرم آنجا بود كه مشاهدت تعظيم بود و آن را كه كلّ عالم ميعاد قرب و خلوتگاه انس، نباشد وى را از دوستى هنوز خبر نبود و چون بنده مكاشف بود عالم جمله حرم وى باشند و چون محجوب بود حرم وى را اظلم عالم بود كه: «أظلم الاشياء دارالحبيب بلا حبيب ». پس مراد مردان اندر قطع مفازات و بوادى نه حرم بوده است كه دوست را رؤيت حرم حرام بود كه مرا مجاهدتى بوده است اندر شوقى مقلقل و يا روزگارى اندر محنتى دايم.
يكى به نزد جنيد(رض) آمد وى را گفت: از كجا مىآيى؟ گفت: به حج بودم، گفت:
حج كردى؟ گفت: بلى.
گفت: از ابدا كه از خانه برفتى و از وطن رحلت كردى، از همۀ معاصى رحلت كردى؟ گفتا: نى. گفت: پس رحلت نكردى.
گفت: چون از خانه برفتى و اندر هر منزلى هر شب مقام كردى، مقامى از طريق حق از آن مقام قطع كردى؟ گفت: نى. گفت: پس منزل نسپردى.
گفت: چون محرم شدى به ميقات، از صفات بشريت جدا شدى، چنانكه از جامه؟ گفتا: نى. گفت: پس محرم نشدى.
گفت: چون به عرفات واقف شدى اندر كشف مشاهدت وقف پديدار آمد؟ گفت:
نى، گفت: پس به عرفات نايستادى.
گفت: پس به مزدلفه شدى و مرادت حاصل شد همۀ مرادها را ترك كردى؟ گفتا، نى. گفت: پس به مزدلفه نشدى.
گفت: چون طواف كردى خانۀ سرّ را اندر محلّ تنزيه لطايف حضرت جمال حق ديدى؟ گفتا: نه. گفت: پس طواف نكردى.