301سرپوشيده؟ داستان را شرح مىدهد: كه روزى قصرى را ديدم... وارد آن شدم، دخترى را كه تا آن لحظه هرگز نديده بودم ديدم. به او سلام كردم، پاسخ سلام مرا به نام داد و گفت: «عليك السّلام اى پسر خواص». پس از مذاكراتى آهى كشيد و بيهوش شد. وقتى به هوش آمد گفتم: برخيز تا تو را به ديار اسلام برم. گفت: يا شيخ در ديار اسلام چيست كه اينجا نيست؟ گفتم كعبهاى است معظم. گفت: اى ساده دل، اگر كعبه را بينى بشناسى؟ گفتم: آرى. گفت: بر بالاى سر من نگاه كن. «چون نگريستم كعبه را ديدم كه گرد سر دختر طواف مىكرد.
مرا گفت: يا سليم القلب، اينقدر ندانى كه هر كس به پاى به كعبه رود، او كعبه را طواف كند و هر كس به دل به كعبه رود كعبه او را طواف كند؛ فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ 1
خواجه شمس الدّين صاحب ديوان، از سعدى مىپرسد: حاجى بهتر است يا غير حاجى؟ مىگويد... يا للعجب پيادۀ عاج چون عرصۀ شطرنج بسر برد فرزين مىشود؛ يعنى به از آن مىشود كه بود. و پيادۀ حاج، باديه مىپيمايد و بدتر از آن مىشود كه بود.
از من بگوى حاجى مردم گزاى را
اگر از ديد جامعه شناسى ادبى، به سخن سعدى بنگريم و سخنان او را در ارتباط با حج از اين بعد بررسى كنيم، فاجعۀ بزرگى را لمس مىكنيم كه متأسّفانه در هميشۀ تاريخ وجود داشته و دارد. فلسفۀ عميق حج از ميان رفته و تنها تغيير نام به «حاجى» و ديگر مزاياى مادى و سياحتى مدّ نظر است.
سعدى گاهى در مدح پادشاهان، دربار و سراى آنها را در عظمت و منفعت دهى، به كعبه تشبيه كرده است. در باب اوّل گلستان ضمن نقل حكايتى مىگويد:
چو كعبه قبلۀ حاجت شد از ديار بعيد
روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ