268حرف زدن قرار امر را دادند و گفتند بنا شد كه دويست غازى بدهيم و بيست خلعت، با صبح به زور و كتك دويست غازى را قسمت كردند گرفتيم، به اين تفصيل نود غازى را ما سه داديم، صد و ده غازى را باقى حاج دادند به هزار معركه. در اين شب در بين صحبت با اعراب، عربى دويد عمامه ملا عبدالكريم را برداشت برد.
در شب گفتند: بزرگ اعراب صفوك نامى مىباشد كه ملقب به سلطان برّ است و در دو فرسخى راه مىباشد، صلاح اين است كه به او متوصل شويم او را خبر كنيم حاجى كاظم طهرانى، عربى پيدا كرده ده غازى به او داديم با حاجى حسين عكام و هماين ميرزا نصف شب روانه كرديم كه (بگويند) ما به اميد اسم و رسم تو آمديم، با ما چنين سلوك كردند.
صبح كه شد بنا شد كه بار كنيم برگرديم از راهى كه آمديم به تدبير خراسانىها و ميرزا مسعود بار كردند. بار كرديم كه اعراب مطرع شدند به قدر نصف ميدان راه آمديم كه رخيتند به اطراف ما. امر ما بالمره فاسد شد، مرگ را معاينه ديدم، محشر شد، چه بگويم و چه بنويسم، خداوند ننمايد براى مسلمين، لابد كجاوۀ ضياءالسلطنه را پياده كرديم، من و همكار همايون ميرزا و ميرزا مسعود و زنهاى ما كه هفت هشت نفر بودند دويديم به سمت عربها، آنها زور آوردند، زنها را با ميرزا مسعود عقب فرستاديم. ضياءالسلطنه ميرزا محيط را فرستاد پيش عربها كه آنچه گفتيد داديم اين چه قسم است كه با ما سلوك مىكنيد كه حاج ما در فياد واه و وا ويلا مىباشند كه من ديدم ميرزا محيط را زدند با پشت شمشير، شال سرش به حلقش انداختند مىكشتند كه من دويدم رو به عرب كه ميرزا محيط را بگيرم، اعراب داخل حاج شدند مززنند و مىگيرند مال حاج را كه من به عرب رسيدم، نيزه رو به من كرد كه برگرد؛ گفتم رفيق من را بده تا برگردم، ايشان دست از او برداشتند كه صداى زنها به آسمان رفت كه برگرد و لابد من برگشتم، يكى سربرهنه يكى پابرهنه اطراف ما را گرفته، بار پسر حاجى رجبعلى را تارج مىكردند، ما مىزدند و ما هم مىزديم و شور و نشور بود كه فرحان پسر صفوك رحمت خدا بود بر ما، او زد مردم را و ما را حيات تازه خدا داد، سوار كرد ما را برد تا اردوى پدرش در جايى حاج را فرود آورد. بعد چند نفرى از حاج ديدن كردند. صفوك بسيار مرد مقوبضى بود. اين