267چهار ملك مىباشد منزل كرديم. اول طلوع آفتاب روز جمعه بيست و ششم از خان چهار ملك هشت ساعت و نيم راه آمديم، راه هم بد بود بسيار من پياده راه آمدم، هوا هم سرد بود تا عرفه،در بيرون شهر عرفه منزل گرفتيم، يك روز مانديم، حسن باز پاشا را بر ما شوراند كه پول بگيرد، دادم پاشا آمد و رفت، حاج جواب دادند بىرضاى پاشا صبح يكشنبه بيست و هشتم شهر ربيعالاول بار كرديم، راه افتاديم، در بين راه خبر آوردند كه به حكم پاشاى عرفه حاجى كاظم طهرانى و حاجى ولى چاروادار و جمعى را در عقب نگاه داشتتند كه پول بدهيد ما كه آمديم منزل پنج ساعت راه بود، در كنار رودخانه افتاديم، چادر من را هم نياوردند. در كنار آب منزل كردم؛ چاى خوردم، تا به حال كه سه ساعت به غروب مانده از عقب خبر نرسيده دلم درد مىكند، تا شب حضرات نيامدند شب دوشنبه را مانديم. صبح حاج صلاح دانستند كه دريابيگى برود عرفه پيش پاشا امورات را بگذراند، ايشان رفتند، در بين راه حاج را ديدند، گفتند تمامى كلك حسن بود، پاشا مطلع نبود، بعد از اطلاع عذرخواهى كردند، قواس همراه ما كرد كه ما را داخل حاج بكند قبض بگيرد، حضرات وارد شدند.
استخارۀ راه كرديم، راه دياربكر و راه ميانه خوب آمد اما راه ميانه بهتر آمد. بناى حركت از راه ميانه شد. مردم را خبر كردند كه دوشنبه جو بخرند؛ صبح سهشنبه سلخ ربيعالاول حركت شد به راهنمايى محمدخان آقاى ماروبينى و برادرش و تصديق حاجى ولى و حاجى احمد به راه وسط كه ميانه باشد. بعد از دو ساعت مذكور شد كه راه گم شد. امير ما كه سركار ضياءالسلطنه باشد ملتفت كسى نشده سئوال نكرده قاطر رانده مردم متعاقب ايشان در بين راه چند خانه ديدند، از آنها دو آدمى به توسط حاجى ولى گرفته كه ما را داخل راه بكنند و دو عرب هم قدرى راه آمدند و گفتند اين راه اهل حاج به قرار هميشه، قاطرها رانده تا دو ساعت به غروب ماند، دفعة بدون فكر، داخل ايل عرب مىشوند، تا حاج مطلع مىشوند خواستند برگردند كه اعراب مطلع شده كه صد دست و پا بسته به در خانۀ او آمده سوار شده، آمده سر راه برگرداند. بعد كه چنين شد گفتيم ما خود آمديم، رانديم تا نزديك چادرهاى ايشان منزل كرديم. حضرات آمدند دور ما، ماها پريشان شديم، ميرزا مسعود و ميرزا محيط و دريابيگى رفتند چادر بزرگ ايشان به