198
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
كه دست دادش و يارى ناتوانى داد
چون نيت صافى شد خداوند تعالى ترحم فرمود، تمام ارادۀ حكومتى مشغول تصفيه امور حاج شدند و مجدداً شتر آوردند و پول از حاجيان جمع شد و داده شد. چون امر مركوب مرتب شد به فكر آذوقه گرسنهها افتادند، به همت و پافشارى، هزار و چندين حقه نان و چند صد حقه خرما و مقدارى پنير از بلديه براى حاج تدارك شد، نيمه شب آوردند و در بين حاج تقسيم كردند.
جاى دوستان خالى بود تماشا كنند و ببينند چه حالت خوشى است؛ آنقدر از تعب مباشرت و فيصل اين امور و حل و عقد اين مسائل لاينحل خستگى بر جان من عارض شده بود كه حقيقتاً از جان سير شده بودم، ولى اين تعب بر بدن من بود، آنقدر فكرم مشوش نبود، بيچاره حضرت اقا كه هجوم افكار مشوشه بر خاطرش شده دقيقه راحت نبود، يك نفس با ترجمان الشريعه جناب حاجى رضا ضراب با حكومت مشغول حل و عقد اين امور بود، بسا شام و ناهار هم منزل حكومت صرف مىشد. فقط شب را در منزل سيد عمران بوديم كه الحق او هم روى ما را سفيد كرد و عالمى را از خدمات خودش در اين موقع ممنون كرد، مهمان دارى كاملى كرد، گرسنهها را سير و برهنه را خوابانيد، خلاصه دو شب و يك روز و نيم در مدينه مانديم و مجدداً تدارك مختصرى براى سفر ديدم، وقت خيلى تنگ شد، هشت نه روز ديگر به موسم باقى نمانده، خدا رحم كند، به علاوه خضرات مفسدين و مرجفين و مخوفين و خائفين پى در پى تخريب مىكنند و كلمه جامعه حاج را تفرقه مىنمايند و از رفتن راه سلطانى ايشان را منصرف مىكنند.
تا درجهاى همّ والى را مصروف به تصفيه امر حاج فرمودند كه بيچاره شام خود را در كنار كوچه پهلوى حجاج مصرف كرد و دقيقه خود را فارغ نگذاشت.
بعد اللتيا و التى صبح پنجشنبه بارها شكسته بسته بر پشت شتران نهاده با دلى بريان و چشمى از اشك شوق گريان روى به راه آورديم؛ يك سر گروه عسكريه با هيئتى از عساكر ذلول سوار همراه قافله شدند. سيد عمران و پسرش هم محض مساعدت و رفع وحشت بدرقۀ حضرت آقا نمودند. زهى سعادت، به مسجد شجره رسيديم و با نهايت اطمينان غسل