108رسانيد و با گريه و ناله عرض كرد: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كٰادُوا يَقْتُلُونَنِي؛ 1 «مردم مرا ضعيف ساختند و خواستند مرا بكشند.»
پس از آن، على عليه السلام به خانه خود نزد فاطمه عليها السلام برگشت. بعد از مدتى ابوبكر و عمر جهت جلب رضايت فاطمه عليها السلام به خانه او آمدند؛ ولى فاطمه عليها السلام فرمود:
«به خدا سوگند شما دو نفر مرا اذيت كرديد، و در هر نمازم شما را نفرين مىكنم تا پدرم را ببينم و نزد او از شما شكايت كنم.»
سپس فاطمه عليها السلام ادامه داد:
«به خدا تا زندهام (تا با خدا ملاقات نمايم) با عمر حرف نخواهم زد.» پس از رحلت فاطمه عليها السلام على عليه السلام را دوباره مجبور به بيعت كردند.
بنابراين با تعجيلى كه در روز سقيفه نمودند، و چند ساعت تأمل و درنگ نكردند تا مراسم تغسيل و تدفين پيامبر تمام شود، و حداقل على عليه السلام - كه به فرموده پيامبر جدا كننده حق و باطل است - و نيز عموى بزرگوار پيامبر - كه شيخ القبيله بود - بيايند هر صاحب فكرى نسبت به آنچه در سقيفه رخ داد بدبين مىشود و پيش خود خواهد گفت: توطئهاى در كار بوده است، و امروز پس از 1400 سال اين اختلافها پيش نمىآمد.
اما توطئه از اين قرار بود: چنانچه صبر مىكردند تا افرادى از اردوى اسامه يا از قبيله بنىهاشم در سقيفه حاضر شوند، نام على عليه السلام و عباس هم به عنوان يك داوطلب، مورد وثوق پيغمبر برده مىشد. با شواهد و قرائنى كه در اختيار بود، كلاه خلافت نصيب ابوبكر و عمر نمىشد و خلافت به صاحب آن يعنى على عليه السلام مىرسيد. لذا درنگ را جايز ندانسته و گفتند: تا طرفداران على عليه السلام و ساير بزرگان، مشغول غسل و كفن و دفن پيغمبرند بايد لباس خلافت را به تن حاضرين و بقيه مسلمين را در مقابل عمل انجام شده قرار داد.
احاديث و اخبارى كه پيامبر تصريح در خلافت اميرالمؤمنين فرمود و همه را علماى اهل سنت بعضى تا حد تواتر نقل كردهاند كه در صفحات (95 - 89) گذشت.