148شريفه و آكندن آن از سُرب را ذكر ننموده است. او ضمن بيان تاريخ اين حادثه، با اندكى تفاوت به نقل جزئيات آن پرداخته است. وى در شرح واقعه آورده است:
سلطان نور الدين محمودبن زنكى در سال 557 ه. در پى خوابى كه ديده بود، رهسپار مدينه منوره شد. درباره آنچه او در خواب ديده بود، مطالبى نقل مىكنند. من نيز آن را از فقيهى به نام يعقوببن ابى بكر (كه پدرش در حادثه آتش سوزى مسجد كشته شد)، شنيدم كه از قول بزرگانِ پيش از خود چنين مىگفت:
سلطان محمود در يك شب سه بار پيامبر(ص) را در خواب ديد كه هر بار مىفرمود: اى محمود! مرا از اين دو مرد اشقر (مو بور) نجات ده!
او نيز همان شب وزير خود را احضار كرد و ماجرا را بر او بازگفت. وزير گفت: اين خواب به حادثهاى در مدينه منوره اشاره دارد.
پادشاه به سرعت عدهاى را با اسب و تجهيزات كامل آماده كرد و به همراه وزير به راه افتاد، بدون اعلام قبلى وارد مدينه شد و يكسره به مسجد رفت.
وزير از پادشاه پرسيد: اگر آن دو مرد را ببينى، مىشناسى؟
پادشاه گفت: آرى!
وزير فرمان داد كه همه اهل شهر را در مسجد حاضر كنند و سكههاى طلا و نقره فراوان ميان آنان تقسيم كرد، تا آن كه جز دو تن از اهل اندلس كه به مدينه آمده و در خانهاى نزديك مسجد النبى ساكن شده بودند، كسى باقى نماند. آن دو را براى دريافت سهم خود فراخواندند، اما آنان امتناع كردند و گفنتد: ما به اندازه كافى پول داريم و از كسى چيزى نمىپذيريم.
آنان را به اصرار، نزد پادشاه آوردند. چون پادشاه از آن دو درباره علت حضورشان در مدينه پرسيد، در پاسخ گفتند: براى سكونت در جوار پيامبر آمدهايم. پادشاه گفت: «راست بگوييد!» و آنان را تهديد كرد. سرانجام اعتراف كردند كه مسيحى هستند و به دستور فرمانرواى خويش آمدهاند تا پيكرى را كه در مسجد مدفون است، با خود ببرند!