145پادشاه از خواب برخاست، چند ركعت نماز خواند و خوابيد. براى بار دوم و سوم نيز همان صحنه را در خواب ديد. پس، از جاى برخاست و گفت: ديگر وقت خواب نيست ...
پادشاه را وزيرى بود كه جمال الدين موصلى نام داشت. شبانه در پى او فرستاد و آنچه را در خواب ديده بود، برايش باز گفت. وزير گفت: درنگ جايز نيست. هم اكنون به سوى مدينه حركت كن و آنچه ديدهاى براى كسى باز مگو.
سلطان نور الدين همان شب آماده شد. اموال بسيار با خود برداشت و به همراه وزير و بيست نفر از يارانش به سوى مدينه منوره حركت كرد و شانزده روز بعد به مدينه رسيد. پيش از ورود به شهر غسل كرد، روضه شريفه را زيارت نمود و نماز به جا آورد و سپس منتظر ماند تا چه پيش آيد ...
وزير، اهل مدينه را كه در مسجد گرد آمده بودند، خطاب كرد و گفت: جناب پادشاه به قصد زيارت پيامبر آمده و با خود اموالى آورده تا ميان اهل مدينه تقسيم كند. پس نام همه اهالى شهر را بنويسيد.
اسامى همه اهل مدينه نوشته شد و پادشاه فرمان داد كه همه را احضار كنند. هركس براى گرفتن سهم خود حاضر مىشد، پادشاه با دقت به او مىنگريست تا ويژگىهاى دو شخصى را كه پيامبر به او نشان داده بود، بيابد و چون مشخصات آنان را با هيچيك از مراجعه كنندگان مطابق نمىديد، پس از پرداخت سهم هريك، به آنان اجازه بيرون رفتن مىداد، تا اينكه همه اهل مدينه آمدند و رفتند. پادشاه پرسيد: آيا كسى مانده است كه سهم خود را نستانده باشد؟
گفتند: نه!
پادشاه گفت: دقت كنيد و بنگريد كه كسى نمانده باشد. گفتند: هيچ كس نمانده است، جز دو تن از اهل مغرب كه از كسى چيزى قبول نمىكنند. آن دو مردانى صالح و نيكوكار هستند و به نيازمندان بسيار صدقه مىدهند.