143ابوالفتوح را براى نبش مرقد مطهّر پيامبر روانه كرد. چون ابوالفتوح به مدينه منوره رسيد، گروهى از اهل مدينه - كه مىدانستند او براى چه كارى آمده است - به همراه يكى از قاريان قرآن، به نام زلبانى، به نزد وى آمدند. زلبانى اين آيه از قرآن كريم را تلاوت كرد:
( وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمٰانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاٰ أَيْمٰانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ * أَ لاٰ تُقٰاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمٰانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْرٰاجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ).
مردم با شنيدن اين آيه به خروش آمدند و نزديك بود ابوالفتوح و سربازانش را به قتل برسانند، اما از آنجا كه سرزمين حجاز تحت حاكميت آنان قرار داشت، درنگ كردند. چون ابوالفتوح آن وضع را ديد، گفت: «آرى، خداى سزاوارتر است كه از او پروا كنند! اگر از ترس جانم نبود، هرگز به اين كار اقدام نمىكردم.» پس چندان به تنگ آمد كه طاقتش نماند؛ از اين انديشه كه چگونه بدان عمل ناپسند دست يازيده است.
پيش از به پايان رسيدن آن روز، به فرمان خداى، تندبادى وزيدن گرفت كه زمين را به لرزه افكند، چندان كه اشتران و اسبان با هودجها و زينهاشان سرنگون شدند و بسيارى از جانداران و شمارى از مردم هلاك گشتند. ابوالفتوح از كرده خويش پشيمان شد و هراس از «حاكم» از دلش رخت بر بست.
2. بنا بر آنچه در منابع تاريخى آمده است، الحاكم بأمر اللَّه عبيدى پس از ناكامى در نخستين تلاش خود، بار ديگر به فكر نبش قبر مطهر پيامبر افتاد، اما اين بار هم توطئه او بىنتيجه ماند و خداوند متعال، پيامبر خود را از مكر او و يارانش در امان داشت.
تاريخنگاران، جزئيات اين حادثه را به نقل از كتاب «تأسي أهل الايمان فيما جري علي مدينة القيروان»، نوشته سعدون قيروانى چنين آوردهاند:
«حاكم بأمراللَّه شخص ديگرى را براى نبش قبر پيامبر به مدينه فرستاد. آن شخص