268لذا به سرعت بيرون آمدم تا به مسجد رسيدم و نزد بنىهاشم آمدم، درحالىكه در بر روى غير آنان بسته بود. در را به شدّت زدم و گفتم: «اى اهل خانه»! فضل ابن عباس بيرون آمد. گفتم: «مردم با ابوبكر بيعت كردند!» عباس گفت: «دستتان تا آخر روزگار از آن غبارآلود شد. من شما را امر نمودم، ولى شما سرپيچى كرديد». من مكثى نمودم و آنچه در درونم مىگذشت، تحمّل كردم.
چون شب شد به مسجد رفتم. ناگهان به ياد آوردم كه چندى پيش زمزمه قرآن پيامبر(ص) را آنجا مىشنيدم. از جا برخاستم و به طرف «فضاى بنىبياضه» بيرون آمدم و در آنجا چند نفر را ديدم كه آهسته با يكديگر صحبت مىكردند. وقتى به آنان نزديك شدم، ساكت شدند. من هم برگشتم. آنان مرا شناختند، ولى من ايشان را نشناختم. لذا مرا صدا زدند و من نزد آنان آمدم و ديدم آنان مقداد، ابوذر، سلمان، عمار بن ياسر، عبادة بن صامت، حذيفة بن يمان و زبير بن عوام هستند. حذيفه گفت: «به خدا قسم آنچه به شما خبر دادم، انجام خواهند داد. به خدا قسم دروغ نمىگويم و به من دروغ گفته نشده است». تا آنجا كه قومى مىخواستند مسئله را به صورت شورا بين مهاجرين و انصار برگردانند». همچنين گفت: «نزد ابَى بن كَعب برويم كه آنچه من مىدانم او هم مىداند». نزد ابَى بن كعب آمديم و در خانه او را زديم. او آمد تا پشت در رسيد و گفت: «شما كيستيد؟» مقداد با او صحبت كرد. پرسيد: «براى چه آمدهايد؟» گفت: «در خانهات را باز كن؛ مسئلهاى كه براى آن آمدهايم بزرگتر از آن است كه از پشت در گفتوگو شود». گفت: «من در خانهام را باز نمىكنم و مىدانم براى چه آمدهايد. گويا براى سؤال درباره عقد خلافت آمدهايد؟» گفتيم: «آرى». پرسيد: «آيا حذيفه