267دادهاى مرا گرفت؛ اضافه بر حزنى كه از وفات پيامبر(ص) داشتم. من در رفت و آمد بودم و بزرگان مردم را زير نظر داشتم و اين در حالى بود كه بنىهاشم براى غسل و حنوط كنار بدن پيامبر(ص) جمع شده بودند. از سوى ديگر سخن سعد بن عباده و آن دسته از اصحاب جاهلش كه تابع او شده بودند، به من رسيد 1 و با آنان جمع نشدم و دانستم به نتيجهاى نخواهد رسيد.
همچنان بين آنان و مسجد رفت و آمد مىكردم و در جستوجوى بزرگان قريش بودم. در همان حال متوجه شدم ابوبكر و عمر هم نيستند. ولى طولى نكشيد كه با آن دو و ابوعبيده روبهرو شدم كه ميان اهل سقيفه پيش مىآمدند و لباسهاى صنعانى 2 پوشيده بودند. هيچكس از كنارشان عبور نمىكرد، مگر آنكه متعرّض او مىشدند و وقتى او را مىشناختند، دست او را مىگرفتند و بر دست ابوبكر (بهعنوان بيعت) مىكشيدند؛ چه به اين كار مايل بود و چه ابا مىكرد 3!