269ميان شماست؟» گفتيم: «آرى». گفت: «سخن درست همان است كه حذيفه مىگويد و امّا من در را باز نخواهم كرد تا امور، آن طور كه مىخواهد، صورت گيرد و آنچه بعد از اين مىشود بدتر از اين خواهد بود و شكايت را به درگاه خداوند مىبرم». براء مىگويد: «آنان برگشتند و ابى بن كعب داخل خانهاش شد».
اين خبر به ابوبكر و عمر رسيد. سراغ ابوعبيدة بن جرّاح و مغيرة بن شعبه فرستادند و از آنان نظر خواستند. مغيره گفت: «نظر من اين است كه با عباس بن عبدالمطلب ملاقات كنيد و او را به طمع بيندازيد كه در اين امر خلافت او را نصيبى باشد و براى او و نسل او بعد از خودش باقى بماند و بدين وسيله فكر خود را درباره علىبن ابىطالب(ع) راحت كنيد؛ چراكه اگر عباس بن عبدالمطلب با شما باشد، دليلى براى مردم خواهد بود و كار علىبن ابىطالب(ع) به تنهايى بر شما آسان مىشود». ابوبكر، عمر، ابوعبيده بن جرّاح و مغيره بن شعبه آمدند و در شب دوم از وفات پيامبر(ص) نزد عباس بن عبدالمطلب وارد شدند. ابوبكر سخن آغاز كرد و خداوند عز و جل را حمد و ثنا نمود و سپس چنين گفت: «خداوند محمّد(ص) را براى شما به عنوان پيامبر و براى مؤمنين به عنوان صاحب اختيار مبعوث نمود و بر آنان منّت نهاد كه او را ميان ايشان قرار داد. تا آنكه براى او پيشگاه خود را اختيار كرد و امر مردم را به خودشان سپرد تا مصلحت خويش را با اتّفاق، نه به اختلاف، براى خود انتخاب كنند. مردم هم مرا به عنوان حاكم بر خود و مسئول امورشان انتخاب كردند. من هم آن را بر عهده گرفتم و به كمك خداوند از سستى و حيرت و وحشت، ترسى ندارم و توفيق من جز از خداوند نيست. ولى من طعن زنندهاى دارم كه خبرش به من مىرسد و بر خلاف