158على بن ابىطالب(ع) در جنگ صفين، بين دو لشكر به پا ايستاد و معاويه را چند بار به نام صدا زد. معاويه گفت: «از على بپرسيد چه مىخواهد؟» حضرت فرمود: «دوست دارم [معاويه] برابر من ظاهر شود تا يك سخن با او بگويم». معاويه به ميدان آمد و عمرو بن عاص همراهش بود؛ همين كه به هم نزديك شدند، آن حضرت به عمرو اعتنايى نفرمود و به معاويه گفت: «واى بر تو! اين مردم بر چه مبنايى مىجنگند و بر هم مىزنند؟ تو خود به ميدان بيا با هم مبارزه كنيم؛ هر يك از ما ديگرى را به قتل رسانيد، غلبه با او باشد».
معاويه رو به عمرو كرد و گفت: «نظر تو درباره اين كار چيست؟ صلاح هست من با او مبارزه كنم؟» عمرو گفت: «اين مرد از روى انصاف با تو سخن گفت و تو اگر پيشنهاد او را نپذيرى، باعث بدنامى تو و نسل تو خواهد بود و مادام كه يك عرب روى زمين باشد، اين خاطره فراموش نمىشود». معاويه گفت: «اى عمرو! مانند منى، درباره جانش فريب نمىخورد! سوگند به خدا، كه پسر ابىطالب با كسى به مبارزه برنخاست مگر آنكه زمين را از خون او سيراب كرد»؛ پس از اين سخن، معاويه تا آخرين صف سپاهيان خود عقب نشست و عمرو هم همراهىاش مىكرد.
وقتى معاويه از كارزار با على(ع) خوددارى كرد، خطاب به عمرو بن عاص گفت: «واى بر تو اى عمرو، چقدر نادانى! آيا به نظر تو درحالىكه بنىعك، اشعريون و جذام در اختيار و فرمان منند، من بايد خود با وى هماوردى كنم؟» آنگاه چنين سرود: