159
1. يَا عَمْرُو إِنَّكَ قَدْ قَشَرْتَ لِي الْعَصَا
1. اى عمرو، تو با خرسند شدنت به هماوردى من [با على] در ميان گرد و غبار آوردگاه، چهره واقعى و ضمير بدخواه خود را به من نمودى.
2. اى عمرو، تو بر اين گمان چنان رايزنى كردى كه من آن هماورد توانمند را چون بزكى ظريف پندارم.
3. شهرياران را چه نسبت با مخاطره هماوردى؟ كه به راستى مرگ، چون باز شكارى تيز چنگال، هماورد را بربايد.
4. اينك از سخن مغرضانه خود بازگشته و گويى شوخى كردهاى، ولى هر سخن مزاحى پيامى از حقيقت ضمير گوينده در بر دارد.
5. پس همان كس كه خيال كشتن مرا بر دلت گذراند، تو را به سبب آن نيّت سويى كه در سر پرورده بودى جزا دهد.
6. تو از چهره نفس ناستودهات نقاب برگرفتى و بدين گونه لباس ننگ و رسوايى در پوشيدى.
عمرو نيز در جواب وى گفت: «اى مرد، بس كن و خاموش شو! تو خود از