127بيدارى مىكشم، مانند اينكه جنزده هستم. مادرم براى مانند اين كار مرا زائيده است. جنگ پىدرپى و سخت با من چه خواهد كرد. سَمَعمَع (ترسناك) هستم، گويا از جن مىباشم.
ب) محمد بن اسحاق از عُروَةِ بنِ زُبَير چنين حديث كند: «على(ع) در جنگ بدر وليد بن عُتبَهِ بنِ رَبِيعَه را كشت و ديدم كه به سوى طُعَيمَةِ بنِ نَوفِل 1 رفت و او را با نيزه از پاى درآورد و فرمود: به خدا پس از امروز ديگر تو درباره خدا هرگز با ما ستيزه نخواهى كرد». 2 (يعنى ديگر زنده نخواهى ماند).
عبدالرزاق از زُهَرى روايت مىكند كه گفت: چون رسول خدا(ص) دانست كه نَوفِل بن خُوَيلِد [در ميان لشكر مشركين] به منطقه بدر آمده، گفت: «بار خدايا مرا از نوفل بن خويلد آسوده ساز». پس چون قريش پراكنده شدند، على نَوفِل را [در ميان معركه] ديد كه همچنان سرگردان و حيران ايستاده و نمىداند چه كند. بر او حمله كرد و با شمشير ضربتى به او زد. [او سپر گرفت] و شمشير به سپر فرو رفت. پس آن حضرت شمشير را از ميان سپر بيرون كشيد و به ساق بالاى پايش زد و با اينكه زره او دامن بلند بود و روى رانش را گرفته بود، آن را بريد [و پايش را قطع كرد] و به دنبال آن او را كشت و چون نزد پيغمبر(ص) بازگشت، شنيد كه آن حضرت مىفرمايد: «كيست كه از نَوفِل بنِ خُوَيلِد اطلاع داشته باشد [و بداند كه بر سر او چه آمده؟]». على(ع) عرض كرد: «اى رسول خدا(ص) من او را كشتم». پيغمبر(ص) [كه اين مژده را شنيد] تكبير گفت و فرمود:
«اَلحَمْدُ لِلهِ الَّذِي