108آمد و آب دهانت خشك شد و لرزه به اندامت افتاد و كارى از تو سر زد كه ذكر آن ناخوشايند است!» معاويه گفت: «اين همه كه تو مىگوئى واقعيت ندارد، چگونه من چنين ترسان مىشدم در صورتى كه قبيله عك و اشعر پيشاپيش من جان فدا بودند؟» عمرو گفت: «تو خود مىدانى كه جريان بيشتر از اين بود كه من گفتم؛ با وجود اينكه قبيله عك و اشعر پيشاپيش تو جنگ مىكردند». معاويه گفت: «مطالب مزاح و شوخى، ما را به طرف جدّ و صراحت كشانيد! وانگهى ترس و فرار از على(ع) براى احدى ترس نيست!» عمرو گفت: «به خدا قسم اى معاويه! اگر تو در مقابل على(ع) قرار مىگرفتى، جرئت جنگيدن با او را نداشتى. اگر خود را دلير و شجاع مىدانى، مىخواستى موقع مبارز طلبيدن على(ع)، با او روبهرو شوى!» 1
نيز در تاريخ جنگ صفين آمده است: ابونوح همراه ذوالكلاع پيش عمرو بن عاص كه نزد معاويه بود، رسيدند. در آن جمع ديگر كسان، از جمله عبدالله بن عمر نيز پيرامونش بودند و او مردم را به جنگ تشويق مىكرد؛ چون آن دو نزديك جمع ايستادند، ذوالكلاع گفت: «اى اباعبدالله، آيا مىخواهى فردى خيرانديش و خردمند و دلسوز گزارشى راستين از عمّار بن ياسر به تو دهد؟» عمرو گفت: «او كيست؟» گفت: «او، اين عموزاده من باشد كه از مردم كوفه است». عمرو گفت: «من در چهره او سيماى ابوتراب را مىبينم». ابونوح گفت: «از چهره من (لمعان) سيماى محمد(ص) و اصحابش مىتابد و بر رخسار تو (كدورت) چهره ابوجهل و نقش فرعون نشسته است». بىدرنگ ابواعور برخاست