68
إن شيخا من بنيعمرو بنعوف يقال له أبوعفك وكان شيخا كبيرا قد بلغ عشرين ومائة سنة حين قدم النبي(ص) المدينة كان يحرض على عداوة النبي(ص) ولم يدخل في الإسلام فلما خرج رسول الله(ص) إلى بدر ظفره الله بما ظفره فحسده وبغى فقال وذكر قصيدة تتضمن هجو النبي(ص) وذم من اتبعه أعظم ما فيها قوله:
فيسلبهم أمرهم راكب
حراما حلالا لشتى معا
قال سالم بنعمير: على نذر أن أقتل أبا عفك أو أموت دونه فأمهل فطلب له غرة حتى كانت ليلة صائفة فنام أبو عفك بالفناء في الصيف في بنىعمرو بنعوف فأقبل سالم ابنعمير فوضع السيف على كبده حتى خش في الفراش وصاح عدو الله فثاب إليه أناس ممن هم على قوله فأدخلوه منزله وقبروه وقالوا: من قتله ؟ والله لو نعلم من قتله لقتلناه. 1
پيرمردى از قبيله بنىعمرو بنعوف بود كه به او ابوعفك مىگفتند و سنش هنگام رسيدن خدمت پيامبر(ص) صد و بيست سال بود و بر دشمنى با پيامبر(ص) حرص داشت و در اسلام داخل نمىشد. چون حضرت به سوى بدر حركت كرد و در آنجا پيروز شد، به او حسد برد و ظلم كرد و قصيدهاى سرود و در آن پيامبر(ص) را هجو نمود و پيروانش را مذمت كرد و از جمله ابياتش اين بود:
پس مىبرد امر آنان را سوارهاى كه حلال و حرام را همراه هم نموده است.
سالم بنعمير گفت: بر عهده من است كه يا اباعفك را بكشم يا خودم در اين راه كشته شوم لذا مهلت خواست، پس صبحگاهى به دنبالش رفت و در شب صافى او را مشاهده كرد كه به جهت گرماى تابستان جلو درب در بين قبيله عمرو بنعوف خوابيده است. سالم بنعمير بر او روى آورد و شمشيرش را تا حدى در كبد او فرو برد كه در رختخوابش نفوذ كرد و فرياد بر آورد: اى دشمن خدا! افرادى همقبيله او به سوى ابوعفك آمدند و او را داخل منزلش بردند و دفنش نمودند و گفتند: چه كسى او را به قتل رساند؟ به خدا سوگند! اگر بدانيم چه كسى او را كشته است با او مىجنگيم!