48«اوس بنابىاوس» ثقفى مىگويد:
اتيت رسول الله(ص) في وفد ثقيف فكنّا في قبّة، فقام من كان فيها غيري وغير رسول الله(ص)، فجاء رجل فسارّه فقال: اذهب فاقتله. ثم قال: أليس يشهد ان لا إله إلّا الله؟ قال: بلى ولكنّه يقولها تعوّذاً. فقال: رُدّه. ثم قال: امرت ان اقاتل الناس حتّى يقولوا لا إله إلّا الله، فإذا قالوها حُرّمت علي دماؤهم واموالهم إلاّ بحقّها. 1
نزد رسول خدا(ص) با جماعت «ثقيف» آمدم و ما در زير سايبانى بوديم و هركس كه در آن بود، برخاست به جز من و رسولخدا(ص). مردى آمد و درگوشى با پيامبر(ص) سخن گفت. حضرت فرمود: برو و او را به قتل برسان. سپس فرمود: آيا او شهادت به وحدانيت خدا مىدهد؟ او گفت: آرى، ولى براى حفظ جانش چنين گواهى مىدهد. حضرت فرمود: او را رها كن. سپس فرمود: من مأمور شدهام با مردم بجنگم تا «لا اله الا الله» بگويند، و چون چنين گفتند، خونها و اموال آنان بر من محترم است، مگر به حقش؛
«مقداد بنعمرو» كندى مىگويد:
قلت: يا رسول الله! أرأيت ان لقيت رجلا من الكفار فاقتتلنا فضرب إحدي يدي بالسيف فقطعها، ثم لاذَ منّي بشجرة فقال: اسلمتُ لله أأقتله يا رسول الله بعد ان قالها؟ فقال رسول الله(ص)! لاتقتله. فقال: يا رسول الله! انّه قطع احدي يدي ثم قال ذلك بعد ما قطعها؟ فقال رسول الله! لاتقتله فان قتلته فانّه بمنزلتك قبل أن تقتله، و انك بمنزلته قبل أن يقول كلمته التي قال. 2
عرض كردم: اى رسول خدا! به من خبر ده اگر شخصى از كفار را ملاقات كردم و با هم به نبرد پرداختيم و او با شمشير يكى از دستان مرا زد و قطع نمود و سپس به درختى پناه برد و گفت: به خدا ايمان آوردم، آيا بعد از آن گفته، او را به قتل