434مىباشد. پس وقتى كه زاير نزد آن قبر برود آن نفس مفارق از آمدن اين شخص زاير با خبر شده و اين دو نفس هر دو با اين اجزاى خاكىِ داخلِ قبر ارتباط پيدا مىكنند، و بدن ميتى كه در قبر است وسيلۀ ارتباط و جمع شدن اين دو نفس مىباشد، پس كمالات هر كدام به ديگرى سرايت مىكند.
5. زيارت زمينه ساز معرفت و محبت
معرفت و عشق، پاى را به رفتن مىگشايد و «دوستى» به «ديدار» مىانجامد. و گاهى جريان، بر عكس اين است. يعنى «ديدن»، «دوست داشتن» را به دنبال دارد و ديدار، عشق مىآفريند و «زيارت» سبب حصول معرفت مىگردد.
وقتى كه ديدار، بذر عشق بپاشد، «ملاقات»، «محبت» مىآورد و نزديك شدن جسم، نزديك شدن روح را به دنبال دارد و از قرب مادى مىتوان به قرب معنوى رسيد و از رفتن به خانهاى محبت صاحبخانه را مىتوان به دل گرفت.
چه بسيار پيوندها و محبتها كه مولود يك برخورد بوده است. چه بسيار محبتها و انسها و الفتها، كه در سايۀ حضور و ديدار فراهم شده است. يعنى گاهى موتور محرك انسان در ديدار و زيارت، شناخت و علاقه و انس قلبى است و گاهى زيارت و ديدار، باعث محبت باطنى مىگردد. چرا كه از نزديك، جمال معنى را مىبيند و به مشاهدۀ ارزشهاى متعالى مىرسد و علاقهمند مىشود، و زيارت، از اين مقوله است. يعنى اگر انسان برود و ببيند و خود را در فضاهاى خاطرهآميز قرار دهد و در شعاع يك پرتو قرار بگيرد، چه بسا كه حرارت معنى، وجود يخزدۀ زاير را گرم كند و فروغ ديدار، خانۀ دل را روشن سازد و ديدۀ اهل نظر، مس وجودش را كيميا كند. منتهى صرف رفتن كافى نيست، ديدن هم لازم است. تا به شهود جمال حق نايل نشود، آتشگيرۀ عشق، وجودش را مشتعل نمىسازد. اگر رفت و ديد و به شهود رسيد و زيبايى حقيقت و جمال فضيلت را دريافت، به طور طبيعى، «معرفت» هم مىيابد.