81با جابر بن عبدالله به قصد زيارت امام حسين(ع) حركت كرديم؛ چون به كربلا رسيديم، جابر به سوى فرات رفت و غسل كرد؛ سپس پارچهاى به كمر بست و پارچهاى به دوش انداخت و عطر زد؛ سپس ذكرگويان به سوى قبر امام(ع) رفت. وقتى نزديك قبر شد، گفت: «دستم را بگير و روى قبر بگذار». من دستش را روى قبر گذاشتم.
جابر خود را به روى قبر انداخت و آنقدر گريه كرد كه بىهوش شد. بر او آب پاشيدم تا به هوش آمد؛ آنگاه سه بار گفت: «اى حسين!»؛ سپس گفت: «دوست پاسخ دوستش را نمىدهد». بعد ادامه داد: «تو چگونه جواب دهى، درحالىكه رگهاى گردنت را بريدند و بين سر و بدنت جدايى انداختند. گواهى مىدهم كه تو فرزند خاتم پيامبران و پسر سرور مؤمنان و همپيمان تقوا و از نسل هدايت و پنجمين نفر از اصحاب كسايى؛ فرزند سرور نقيبان و پسر فاطمه(عليها السلام)، سرور زنانى و چرا چنين نباشى كه سالار پيامبران، با دست خويش غذايت داده و در دامان متقين تربيت شدهاى و از سينه ايمان شير خوردهاى و از دامان اسلام برآمدهاى؛ خوشا به حالت در حيات و ممات. اما دل مؤمنان در فراق تو ناخرسند است و شك ندارد كه آنچه بر تو گذاشت، خير بوده است. سلام و خشنودى خدا بر تو باد. شهادت مىدهم كه تو همان راهى را رفتى كه برادرت يحيى بن زكريا پيمود».
آن گاه نگاهى به اطراف قبر افكند و گفت: «سلام بر شما اى جانهاى پاك كه در آستان حسين(ع) فرود آمديد. گواهى مىدهم كه شما نماز را برپا داشته و زكات پرداختيد؛ امر به معروف و نهى از منكر كرديد و با ملحدان جهاد نموديد و خدا را پرستيديد تا آنكه مرگ شما فرا رسيد. سوگند به خدايى كه محمد(ص) را به حق فرستاد، ما در راهى كه رفتيد، شريك شماييم».
عطيه گفت: «به جابر گفتم: چگونه با آنان شريكيم، درحالىكه نه