296صورت سياه چرده شيخ كاظم نگاه مىكنند و مانند ابر بهار اشك مىريزند و دور مىشوند. نمىدانم چگونه مىتوان اين لحظهها را بر روى كاغذ آورد. مظلوميت آيتالله عمروى و اينك پسرش شيخ كاظم و تنهايى شيعه در مدينه، بغض فرو خفته هر شيعهاى را بر مىانگيزد و اشك از چشمانش جارى مىكند و اين مادر، گويى پسرش را تازه يافته و همين حالا بايد براى همه عمر با او خداحافظى كند.
نگرانى از وقوع فاجعهاى تاريخى
كمى كه خلوتتر شد، به ديدار شيخ رفتيم. دو بسته خرما جداگانه به ما داد و اين هديهاى ويژه به خاطر دوستى آقاى خاجى و معرفى من، بهعنوان نويسنده كتاب حج و گزارش حج بود. اما من در طلب چيز ديگرى آمده بودم.
گفتم شيخ، من سال 1383ش آمدم و به شما گفتم بايد خاطرههاى آقا را جمعآورى و مكتوب كرد. اما آن روز من يك نويسنده ساده در روزنامه زائر بودم و نتوانستم حقيقت ماجرا را بهخوبى منتقل كنم. هرچند ايشان پذيرفت كه مطالب مربوط به شيخ را كه در مطبوعات و كتابهاى رسمى منتشر شده در ايام خارج از حج، براى من گردآورى كند. اما نشد.
شيخ كاظم اين بار مىگويد: «آقا در حال حاضر بيمار است و هيچ چيزى را به خاطر نمىآورد». آه حسرت از نهادم برخاست.
صد سال تاريخ در حال جاندادن
صد سالى هست كه تاريخ تشيع در عربستان در حال جاندادن است و تاكنون هيچكس نتوانسته او را به حرف آورد كه در اين تاريخ طولانى، چه بر شيعه در عربستان و مدينه گذشته است. اگر شيخ، بهعنوان محور تشيع در مدينه به سخن مىآمد، حرفهاى بسيارى در مورد تاريخ شيعه مىگفت. خدايا! مرا ببخش كه در سال