295
راز محبت به شيخ عمروى و پسرش
وظايف شيخ عمروى كه هماينك به علت كهولت سن، بسترى است را پسرش «شيخ كاظم عَمروى» انجام مىدهد. آمدن حاجيان به مسجد عمروى بسيار ديدنى است. هر كس به اينجا مىآيد، شيخ كاظم را مانند عزيز گم شدهاى مىيابد. كمتر روحانى شيعى خارجى هست كه همانند شيخ كاظم و پدرش به شدت مورد احترام ايرانيان باشد.
شيخ در كمال سادگى مىآيد و به نماز مىايستد. پس از پايان نماز هم از جمعيت براى صرف نهار دعوت مىكند. شيخ كاظم مىگويد دعاى توسل كوتاهى خوانده شود. مردم شيخ كاظم را مىبوسند و با دوربينهايشان با ايشان عكس مىگيرند.
خرماى ساده شيخ كاظم
احساس غريبى به انسان دست مىدهد؛ ديدن عزيزى و وداع با او در همان لحظه ديدار. اجتماع اشتياق و فراق با يكديگر مانند اجتماع نقيضين يا اجتماع امر و نهى در زمانى واحد است.
پس از صرف نهار به دنبال شيخ مىگرديم اما شيخ را پيدا نمىكنيم. جمعيتى كنار حياط جمع شدهاند. چندبار از كنار اين جمعيت عبور مىكنيم و هرچه از شيخ كاظم مىپرسيم، كسى پاسخ نمىدهد؛ تا اينكه يكى مىگويد شيخ همينجاست، روى سكوى بتونى نشسته و اين جمعيت او را دوره كردهاند.
وقتى نزديكتر شدم، ديدم شيخ كاظم در حال تقسيم خرما بين آنهاست. خرماى خشك مدينه يا شايد همين باغ كه به نام امام حسن مجتبى(ع) وقف است. خرماها را به كف دست هر حاجى يا حاجيهاى مىريزد؛ هديهاى ساده و از سر اخلاص و ارادت.
جمعيت آرام آرام مىروند. حاجيهاى ميانسال را مىبينم كه به همراه شوهرش به