34نزد اميرمؤمنان(ع) بودم كه شخصى از در وارد شد و گفت: «اى اميرمؤمنان! هوس خربزه كردهام». امام(ع) مرا فرمود كه خربزه بخرم. پس درهمى فرستادم و برايمان سه خربزه آوردند. من يكى را بريدم. ديدم تلخ است. گفتم اى اميرمؤمنان! تلخ است. فرمود: «آن را دور افكن. از آتش است و براى آتش». قنبر مىگويد كه دومين خربزه را بريدم. ديدم ترش است. گفتم: «اى اميرمؤمنان! ترش است». فرمود: «آن را دور افكن. از آتش است و براى آتش». قنبر مىگويد كه سومين خربزه را بريدم. ديدم كرمخورده است. گفتم: «اى اميرمؤمنان! ترش است». فرمود: «آن را دور افكن. از آتش است و براى آتش». قنبر مىگويد كه درهمى ديگر دادم و برايمان سه خربزه ديگر آوردند. از جاى برخاستم و گفتم: «اى اميرمؤمنان! مرا از بريدن آنها معذور دار». اميرمؤمنان(ع) فرمود: «اى قنبر! بنشين كه آنها خود، فرمان يافتهاند». [قنبر مىگويد:] نشستم و يكى را بريدم و ديدم شيرين است. گفتم: «اى امير مؤمنان! شيرين است». فرمود: «بخور و به ما نيز بده». من يك پاره خوردم و يك پاره به ايشان دادم و يك پاره ديگر هم به آن همنشين دادم. آنگاه اميرمؤمنان(ع) به من رو كرد و فرمود: «اى قنبر! خداوند ولايت ما را بر اهل آسمانها و زمين از جنّيان، آدميان و ميوهها و غير از اينها عرضه داشت.