84يك لحظه هم نمىتوانم از پنجرهها چشم بردارم. پايم را كه از در مشرف به خيابان بيرون مىگذارم، ارتفاع بلند پنجرهها، پاى شوقم را مىبندد و حسرتى عميق، بىرحمانه وجودم را به بند مىكشد.
زير پنجرهها، دور ديوار قبرستان، تا چندصد متر، بخشهايى مسقّف با كاربردهاى مختلف ساخته شده است؛ به طورى كه پنجرههاى اصلى نزديك به مزار چهار امام بزرگوار شيعه، درست بالاى ساختمان قرار دارد و يك رديف پله، خيابان را به سقف ساختمان مىپيوندد. اما نگهبانان دشداشهپوش، بهشدت از اين بخش مراقبت مىكنند. تا لحظاتى ديگر فقط مردان اجازه دارند از پلهها بالا بروند و چشم به خاكى بدوزند كه پيكر پارههاى جگر پيامبر(ص) را در آغوش كشيده است. هر گروه، فقط چند دقيقه فرصت دارد تا ائمه غريب بقيع را مهمان باشد و تمامى ارادت خود را با زبان نگاه نثار كند؛ اما بانوان از همين مقدار توفيق هم محروماند.
دلم سخت به درد مىآيد. آرام مىنشينم و روبهروى بخش اصلى بقيع، به ديوار غريبى تكيه مىدهم. يك لحظه صداى پاى پيامبر(ص) در گوش جانم مىنشيند. در آن روزهاى آخر كه غم بىكسى على(ع) و فاطمه(عليها السلام) دلش را مىآزرد و با نگرانى و دلواپسى به بيچارگى امتش در فشار تفرقهاندازى و توطئه سران منافق مىانديشيد، بر شانه على(ع) تكيه زد و براى آخرين بار به بقيع آمد و رو به اطرافيان فرمود: «مأمورم براى اهل بقيع طلب آمرزش كنم». 1