83در گلو خفه مىكنند: (لاٰ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ)؛ «تو آنها را نمىشناسى من آنها را مىشناسم». (توبه: 101) پس بگذار در حرمت، در اين نزديكترين فاصله از تو و خداى تو، با همه وجود به خودش پناه ببرم و از فقدان تو و غيبت وليت به درگاهش شكوه كنم كه: «اِنّا نَشكو الَيكَ فَقد نَبيِّنا صلواتكَ عليه و آله و غَيبَةَ وَليّنا وَ كَثرَة عَدُوِّنا و قِلَّة عَدَدِنا و شِدَّة الفِتَنِ بِنا». 1
تكيه بر ديوار غريبى بقيع
بعد از ظهر جمعه است و عقربههاى ساعت، آرام و با تأنّى، هماهنگ با گردش شب و روز پيش مىروند و من با سهم كوچكى از بودنم روى شاخه كوچكى از درخت هستى، زير چتر نورانى شهر پيامبر، مدينه منوره، نور مىنوشم و به اميد اينكه به زودى، پروانه شدن را تجربه كنم، به لحظههاى تولدى تازه مىانديشم.
بعد از نماز صبح كه از «باب على(ع)» از مسجد النبى(ص) بيرون آمدم، در تاريكروشن صبح زود، پنجرههاى بلند بقيع دست دلم را گرفت و طفل ناآرام دلم را تا كنار مزار بهترين بندگان خدا پيش برد و من بىدل و بىقرار، به اميد اينكه در روشنايى روز برگردم و كنار پنجرهاى غريب، دلم را از دستان مهربان بقيع پس بگيرم، به هتل برگشتم.
حالا عصر است و من به شوق پروانه شدن، روى سنگهاى براق و سفيد محوطه بيرون مسجد، رو به بقيع پيش مىروم. دلم آنجاست؛ پس