124فقال: إذا تقتلون عبدالله و أخا رسول،
قال عمر: أما عبد الله فنعم، و أما أخو رسوله فلا، وأبو بكر ساكت لا يتكلم،
فقال له عمر: ألا تأمر فيه بأمرك؟
فقال: لا أكرهه على شىء ما كانت فاطمة إلى جنبه،
فلحق علي بقبر رسولالله(ص) يصيح و يبكي، و ينادي: يا بن أم! إن القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني. 1
ابوبكر از كسانى كه از بيعت با او سر برتافتند و در خانه على(ع) گردآمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد.
عمر به در خانه [حضرت زهرا(س)] آمد و با صداى بلند گفت: از خانه بيرون آييد. آنها به فرياد عمر توجه نكردند.
عمر آتش خواست و گفت: «سوگند به آن كه جان عمر در دست اوست، خارج بشويد وگرنه خانه را با هركه در آن است، آتش مىزنم!»
گفتند: «اى اباحفص! فاطمه(س) در اين خانه است».
عمر گفت: «هر چند فاطمه [در خانه] باشد!»
به غير از على(ع) همه خارج شدند و با ابوبكر بيعت كردند! به درستىكه او خيال كرد كه على(ع) گفت: «من سوگند ياد كردم كه از منزل بيرون نروم و عبا نپوشم تا اينكه قرآن را جمع آورى كنم».
فاطمه(س) پشت در ايستاد و فرمود: «ما با قومى كه در بدترين جايگاه قرار دارند، عهدى نداريم. شما جنازه رسول خدا(ص) را پيش روى ما رها كرديد و رفتيد تا حكومت را براى خود استوار كنيد و از ما اجازه نيز نگرفتيد و حق ما را نيز بر نگردانديد!»
عمر به سوى ابوبكر آمد و گفت: آيا اين شخص متخلف از بيعتِ تو را، دستگير نكنيم؟!
ابوبكر به غلامش قنفذ گفت: «برو و على را نزد ما بخوان»!