125قنفذ به سوى على(ع) روان شد. على(ع) گفت: «چه مىخواهى»!
گفت: خليفه رسول خدا تو را مىخواند.
على(ع) گفت: «چه زود بر پيامبر دروغ بستيد»!
قنفذ بازگشت و گزارش داد. ابوبكر با صداى بلند گريه كرد!
بار دوم عمر به ابوبكر گفت: «به اين متخلف از بيعت مهلت نده»!
ابوبكر به قنفذ گفت: «برگرد و بگو اميرالمؤمنين تو را براى بيعت مىخواند»!
قنفذ آمد و آنچه ابوبكر دستور داده بود، انجام داد.
على(ع) با صداى بلند گفت: «سبحان الله! چيزى را ادعا مىكند كه زيبنده او نيست».
قنفذ بازگشت و پيغام [حضرت على(ع)] را رسانيد. ابوبكر دوباره با صداى بلند و بسيار گريست.
پس عمر برخاست و عدهاى همراه او شدند تا به در خانه فاطمه(س) رسيدند. در زدند. وقتى فاطمه(س) صداى آنها را شنيد، با صداى بلند گريست و گفت: اى پدر! اى رسول خدا! ما چگونه پس از تو ابن خطاب و ابن ابىقحافه را ديدار مىكنيم؟!
زمانى كه مردم صداى فاطمه(س) را با اين نالهها شنيدند، همه گريان بازگشتند. ناله فاطمه(س) به قدرى دلخراش بود كه قلبها را مىشكافت و جگرها را پاره مىكرد. ولى عمر با اطرافيانش باقى ماندند و على(ع) را خارج كردند و پيش ابوبكر بردند.
به على(ع) گفته شد: «با ابوبكر بيعت كن».
على(ع) گفت: «اگر بيعت نكنم، چه مىكنيد؟»
گفتند: «سوگند به خداوندى كه مثل او نيست، گردنت را مىزنيم».
على گفت: «آن گاه شما بنده خدا و برادر رسول خدا را مىكشيد»!
عمر گفت: «اما اينكه بنده خدا را مىكشيم، درست است، ولى برادر رسول خدا را نه»!
ابوبكر ساكت بود و حرفى نمىزد.
عمر به ابوبكر گفت: «آيا او را به بيعت تو امر نكنم؟»