187من هستى. داراى نسبت فاميلى مختلط با پيامبر(ص) هستى. جهتگيرى تو صحيح است. دردسر تو كم است». سپس با دست راستش، با آن حضرت(ع) دست داد و با دست چپش، او را در آغوش كشيد. پس از آن، او را با خود بر تختش نشاند و عصبانيتش را فرو نشاند و با چهرهاى به ايشان روى آورد كه مىخواست با وى صحبت كند. بعد گفت: «اى ربيع! زود كسوت و جائزه و اذن ابوعبدالله را بخواه». ربيع مىگويد: «هنگامى كه پرده بين من و ايشان(ع) مانع ايجاد كرد، لباسش را گرفتم». آن حضرت فرمود:
«ما ارانا يا ربيع الّا و قد حبسنا»؛ «اگر ما را ديده باشد، حتماً زندانى خواهد كرد». من به ايشان(ع) گفتم: «نگران نباش. اين از طرف من است؛ نه او».
آن حضرت فرمود:
«هذه ايسر سل حاجتك»؛ «در آنچه مىخواهى سخت نگير. بگو چه مىخواهى؟» به او عرض كردم: «من براى سومين بار تو را كنار زدم و تو را گمراه كردم؛ حال آنكه ديدم هنگامى كه وارد شدى، زير لب به آرامى چيزى را زمزمه مىكردى. سپس مشاهده كردم مشكل تو برطرف شد. من خادم پادشاهم و از آن بىنياز نيستم. دوست دارم آنچه را كه زمزمه كردى، به من ياد دهى. آن حضرت فرمود:
«نعم قلت: اللهم احرسني بعينك التي لا تنام و اكنفني بحفظك الذي لايرام و لا اهلك و انت رجايي فكم من نعمة انعمتها عليّ قلّ لك عندها شكري فلم تحرمني و كم من بلية بها قلّ عندها صبري فلم تخذلني اللهم بك ادرأ في نحره و استعيذ بخيرك من شرّه فانك على كلِّ شيء قدير و صلّى الله على سيدنا محمد و آله و سلَّم»؛ «بله. گفتم: خداوندا! از من با چشمهاى خودت كه نمىخوابند، پاسدارى كن و مرا بهوسيله محافظت خودت در پناه خودت نگهدار؛ محافظتى كه پايان ندارد. پروردگارا! به دليل اينكه تو اميد منى، هلاك نخواهم شد. چه نعمتهاى بىشمارى كه به من ارزانى داشتهاى