370جوان مشغول كشيدن و پخش غذا شدند. ما نيز نهار را همانجا صرف كرديم و سپس به راه افتاديم. حدود ساعت دو و نيم عصر بود كه به شهرك حيدريه رسيديم. اين شهر كه تقريباً ميان راه نجف و كربلا در حدود 40 كيلومترى كربلا قرار دارد. دوستان مايل بودند در صورت امكان، حمام عمومى در اين شهر پيدا كنند و خود را شستوشو بدهند و گرد و غبار راه را كه باعث خارش پوست شده بود را از تن بزدايند؛ ولى پس از پىگيرى معلوم شد كه در آن شهرك حمام عمومى وجود ندارد.
در كنار دكّه و موكبى كه دو جوان در آنجا ميزبانى مىكردند، چاى خورديم. آنها تعارف كردند كه شب را همينجا بمانيد و در منزل ما مهمان شويد؛ اما دوستان با توجه به اينكه هنوز بيش از دو ساعت به غروب آفتاب مانده بود، موافقت نكردند و به حركت خود ادامه داديم. اينجا بود كه پاهاى جناب علوى درد گرفت. ايشان كفشها را از پا درآورد و با پاى برهنه و بدون جوراب به راه افتاد. غير از صبحهاى زود كه زمين بسيار سرد بود، بسيارى افراد ديگر هم با پاى برهنه راه مىرفتند.
نزديك مغرب بود كه پيرمردى با لباس عربى و چفيه و عبا جلوى ما را گرفت و دعوت كرد كه شب را ميهمان ايشان بشويم. من اشاره كردم كه با آقاى علوى صحبت كنيد و ايشان رو به سيد كرد و بر دعوتش اصرار كرد. ما هم چون بنا داشتيم هر كس اوّل ما را دعوت كرد، دعوت او را بپذيريم، پذيرفتيم. با او به طرف روستاى «جميل» كه حدود پانصد متر بيشتر با جاده فاصله نداشت، رسيديم. در راه منزل آن بزرگوار كه ابوعلى نام داشت، ديديم ماشينهاى سوارى و غير سوارى مرتب زائران را به روستا مىآورند و در منزلها و مضيفخانهها پذيرايى مىكنند. وقتى نزديك منزل ابوعلى رسيديم، او ما را به مهمانخانه بسيار بزرگ خود كه مقابل خانهاش بود، راهنمايى كرد. ديديم حدود بيست نفر از زائران امام حسين (ع) كه قبل از ما رسيده بودند، آنجا مستقر شدهاند. ما هم كنار آنها نشستيم و پس از تجديد وضو، نماز مغرب و عشاء را با آقاى علوى كه قرائت عربى زيبايى دارند، بهجا آورديم. يكى از دوستان از ميزبان پرسيد كه آيا حمام هم داريد؟ آنها جواب مثبت دادند و ايشان قبل از نماز مغرب و عشاء استحمام كرد و ما 3 نفر هم پس از نماز يكى پس از ديگرى به حمام رفته و خستگى راه تا اندازهاى از تنمان بيرون رفت و احساس نشاط كرديم. پس از