187خوابيديم در سردابه. سردابهاش گرم بود. مثل روزهاى ديگر، متصل عرق از ما مىريخت؛ با آنكه مىگفتند هوا امروز بهتر از روزهاى پيشين است. الان كه از دو كمتر به غروب داريم خيال دارم غسل كرده، مشرّف شوم؛ «والله ولىّ التوفيق و هو خير رفيق» .
روز سهشنبه، سيزدهم در نجف اشرف بوديم. ديشب بعد از مراجعت از حرم محترم، چند كاغذ از اصفهان از كسانمان براى حقير و ميرزا رضا رسيد، مشتمل بر خبرهاى وحشتاثر بود. بسيار ملول و كسل شدم. از آن جمله فوت مرحوم ملاعبدالخالق و مرحوم آقا محمدحسين چيتساز و كشته شدن حاجى عبدالرحيم و امثال ذلك؛ چه نويسم از اين دار پرمحنت. آنى انسان از همّ و غم و اَلم فارغ نيست. خدا صبر و تحمل عنايت فرمايد و عاقبت امر همه را به خير فرمايد. بسيار بسيار ملول شدهام از حيات دنيا. اگر بدانم كه مطالب مقصودهام به عمل نمىآيد، راضى به مرگ خود هستم. ديگر از امور اهل بيت و خانه چه نويسم كه چه قدر مايه ملالت شده.
صبح بعد از تشرّف به آستانه مباركه، رفتيم ديدن جناب حاجى عبدالباقى تاجر اصفهانى. ايشان گفتند الان من عازم بودم كه بيايم. بنا شد كه فردا صبح بيايند. هوا خيلى گرم است؛ ممكن نمىشود وقتى غير از صبح به حرم مشرف شد. حلقههاى انگشترها كه در دست داريم سياه سياه شده است؛ مثل آنكه توى آب داغ فرو ببرى. كرايه منزل نجف، بيش يك قمرى و نيم كربلا است كه دوازده پول ما باشد.