73قبل نزد من آمدى و آنچه خواستى گفتى. اگر آنچه گفتى، در من هست، از درگاه خدا طلب آمرزش مىكنم و اگر نيست، خدا تو را بيامرزد!»
مرد گستاخ چنان تحت تأثير سخنان مهرانگيز امام (عليه السلام ) قرار گرفت كه بين چشمان حضرت را بوسيد و گفت: «آنچه گفتم، در شما نبود و اعتراف مىكنم خودم به آنچه گفتم سزاوارترم». 1
امام باقر (عليه السلام ) ومرد نصرانى
روزى فردى نصرانى به امام باقر (عليه السلام ) گفت: «
انتَ بَقر ». امام باقر (عليه السلام ) فرمود: «
انا باقر »؛ «من باقرم» (شكافنده علوم). مرد گفت: «تو پسرِ زن آشپزى!». امام فرمود: «آشپزى شغل مادرم است».
مرد گفت: «تو پسر كنيز سياه، زنگى و بدزبانى». امام فرمود: «اگر اين نسبتهايى كه به مادرم دادى، راست است، خدا او را بيامرزد و اگر دروغ است، خدا تو را بيامرزد».
نصرانى وقتى آن حضرت را در چنين جايگاه ارجمندى از ادب و اخلاق ديد، تحت تأثير قرار گرفت و مسلمان شد! 2
امام صادق (عليه السلام ) ونگهبان دروازه
امام صادق (عليه السلام ) در يكى از سفرها، از شهر «حيره» به «سالحين»، كه در چهار فرسخى غرب بغداد قرار داشت، رهسپار شد. دو نفر از اصحابش به نامهاى «مرازِم» و «مصادف» نيز همراه حضرت بودند. در آغاز شب به كنار دروازه سالحين رسيدند. دروازهبان مانع ورودشان به شهر شد. امام (عليه السلام ) اصرار كرد. ولى او اجازه ورود نداد.
«مصادف» عصبانى شد و به امام (عليه السلام ) عرض كرد:
اين نگهبان، سگى است كه شما را رنجاند! ترس آن است كه شما را از اينجا رد