163يارانى دارد كه هر كدام، نماز و روزه خود را نسبت به نماز و روزۀ شما سبك مىشمارند. آنان قرآن مىخوانند؛ ولى از گردنهايشان فراتر نمىرود. اينان از اسلام بيرون مىروند، همانگونه كه تير از كمان بيرون مىرود. مردى سياه مىآيد كه يكى از بازوانش مانند پستان زن يا پارۀ گوشت، لغزان است و اينان، بر بهترين گروه اين مردم خواهند شوريد».
ابوسعيد مىگويد: گواهى مىدهم كه اين سخن را از پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله ) شنيدم و گواهى مىدهم كه على بن ابىطالب (عليه السلام ) با آنان نبرد كرد و من با او بودم و دستور داد اين مرد را بياورند. او را يافتند و آوردند. به او نگريستم و همان را ديدم كه پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله ) فرموده بود. 1
ب) عربى باديهنشين به پيامبر (صلى الله عليه و آله ) رسيد. عباى حضرت را گرفت و به سختى آن را كشيد. لبۀ عبا، گردن مبارك حضرت را آزرد و روى آن اثر گذاشت. سپس با لحنى خشن گفت: «اى محمد! از اموال خداوند كه نزد توست، به من بده». پيامبر (صلى الله عليه و آله ) ، به وى توجهى كرد و لبخندى زد و دستور داد مبلغى به او بپردازند. 2
ج) مردى از اهل شام كه تحت تأثير تبليغات زهرآگين معاويه برضد اهلبيت (عليهم السلام ) قرار گرفته بود، وقتى امام حسن (عليه السلام ) را ديد، شروع به فحاشى و ناسزا گفتن به امام كرد. امام حسن (عليه السلام ) ، همچنان ساكت بود تا اينكه ناسزاگويى مرد شامى به پايان رسيد. امام (عليه السلام ) رو به وى كرد و فرمود:
اى پيرمرد! گمان مىكنم كه غريب هستى. اگر چيزى بخواهى به تو مىدهيم؛ اگر راه گم كردهاى، نشانت مىدهيم؛ اگر گرسنهاى، سيرت مىكنيم و اگر نيازمندى، تو را بىنياز مىكنيم.
مرد شامى ساكت و مبهوت به چهرۀ امام (عليه السلام ) نگاه مىكرد و متحير ماند كه چه بگويد