115و نيز مسايل نزايى كه امت در اصول و فروعدر آنها به اختلاف پرداخته، اگر به خدا و رسولشبازگردانده نشود، حق در آنها روشن نمىشود، بلكه نزاعكنندگان در آن بدون بينه از امرشان مىباشند واگر خداوند به آنان رحم كند، يكديگر را قبولكرده و به هم ظلم نمىنمايند؛ همانگونه كهصحابه در زمان خلافت عمر و عثمان در برخى مسايلاجتهادى نزاع كرده و يكديگر را مىپذيرفته وبه هم ظلم نمىنمودند و اگر مورد ترحم واقعنشوند، بين آنان اختلاف ناپسند ايجاد مىشود و لذايا با قول مثل تكفير و تفسيق و يا بافعل مثل حبس و زدن و كشتن به يكديگرظلم مىنمايند؛ كه حال اهل بدعتها و ظلمهمچون خوارج و امثال آنان كه هنگام نزاع در برخىمسايل دينى به امت ظلم و تعدى مىكنند ونيز ديگر اهل هواهاى نفسانى كه بدعتى گذاشته و مخالفانخود را در آن تكفير مىنمايند، چنين است. 1
7. عدم تمييز بين سنت و بدعت
ابنتيميه مىگويد:
ولى بزرگترين امر مهم در اين بابو غير آن تمييز سنت از بدعت است؛ زيرا سنتچيزى است كه شارع به آن دستور داده و بدعتچيزى است كه شارع آن را جزء دين نياورده ودر اين باب، اضطراب مردم در اصول و فروع بسياراست، به حيثى كه هر دستهاى گمان مىكندراهش همان سنت و راه مخالفش همان بدعت است، آنگاه بر مخالفش حكم مىكند كه او بدعتگذاراست و اين كار منجر به شرّ بسيارى مىشودكه جز خداوند نمىتواند آن را شماره نمايد واول كسى كه در اين مورد گمراه شد، همان خوارجىهستند كه خود را متمسك به كتاب خدا و سنتاو دانسته و على و معاويه و لشكر آن دورا اهل معصيت و بدعت بهحساب آورده و خونمسلمانان را حلال شمردند. 2