108
وهو يقرأ القرآن، قال: يا عبدالله، عليك دماء البُدْن إن كتمتنيها، هل بقي في نفسه شيء من أمر الخلافة؟ قلت: نعم، قال: أيزعم أنّ رسول الله(ص) نصّ عليه؟ قلت: نعم، وأزيدك، سألت أبي عمّا يدّعيه، فقال: صدق، فقال عمر: لقد كان من رسول الله(ص) في أمره ذرو طرف من قول لا يثبت حُجّة، ولا يقطع عذراً، ولقد كان يربع في أمره وقتاً ما، ولقد أراد في مرضه أن يصرّح باسمه فمنعت من ذلك إشفاقاً وحيطة على الإسلام، لا ورب هذه البنية لا تجتمع عليه قريش أبداً! ولو وليها لانتفضت عليه العرب في أقطارها، فعلم رسول الله(ص) أنّي علمت ما في نفسه، فأمسك، وأبى الله إلاّ إمضاء ما حتم. 1
ابن عباس مىگويد: در نخستين روزهاى خلافت عمر نزد او رفتم. او به من گفت: از كجا مىآيى؟ گفتم: از مسجد. پرسيد: پسر عمويت چه كار مىكرد؟ گمان كردم مقصودش عبدالله بن جعفر است. گفتم: او با همسالانش مشغول بازى است. گفت: مقصودم او نبود. بزرگ خاندان پيامبر را مىگويم. گفتم: او مشغول آبكشى براى بوستانهاى فلانى است، درحالىكه زير لب قرآن را زمزمه مىكند. عمر گفت: اگر دروغ بگويى و چيزى را از من پنهان كنى، قربانى شتران بر تو واجب باشد. آيا او هنوز به خلافت مىانديشد؟ گفتم: آرى. گفت: آيا فكر مىكند كه رسول خدا بر خلافت او تنصيص كرده است؟ گفتم: