408 برخاك نشستهاند. گردنها بهسوى او كشيده و چشمها به دست مرحمتش دوختهاند. دلها لرزان است و ديدهها گريان. آيا ممكن است درياى موّاج كرم و فضل ربوبى، از افاضه و بخشش، در چنين روزى و اين چنين جايى دريغ كند؟! «
حاشا و كلاّ، ما هكذا الظنُّ بِك وَ لَا المَعروفُ مِن فَضلِك...». 1
از عارفى پرسيدند: «بدين درگه آمدهاى، چه آوردهاى؟» گفت: «گدايى كه بر در خانه سلطان آيد، از او نمىپرسند چه آوردهاى؟ بلكه مىگويند: چه مىخواهى»؟ 2
حكايت
يكى از عرفا پادشاه ستمگرى را ديد كه در عرفات پاى برهنه روى سنگريزههاى گرم ايستاده بود و دست به دعا برداشته و مىگفت: «بار خدايا! تو، تويى و من، منم. كار من آن است كه هر زمان گناهى كردم، بهسوى تو بيايم و اكنون غرق گناهم، و كار تو آن است كه غفارالذنوبى؛ بر من رحمت كن و مرا ببخش!»
آن عارف گفت: «بنگريد كه جبّار زمين، در برابر جبار آسمان چگونه راز و نياز و اظهار كوچكى مىكند». 3
حكايت
«روزبهان بقلى شيرازى» در عرفات ايستاده بود. وقت دعا، خلق دست به دعا برداشته بودند و دعا مىكردند و حاجت مىطلبيدند؛ جوانى را ديد كه خاموش بود. شخصى پيش او رفت و گفت: اى جوان! زمان اجابت دعاهاست، مكانى مكرّم است و زمانى معظّم. چرا دعايى نمىكنى و حاجتى نمىطلبى و دستى بر نمىدارى؟
گفت: اى عزيز! چه كنم، كه زبانم به غيبت و دستم به معصيت آلوده است. دست و