400 اى بنده بينواى من، راه ديگرى هست؛ راه اشك و ناله. سر بر آستان الهى بگذار و صورت بر خاك بنه و با دلى سوزان و چشمى گريان، آهى از جان بكش و بگو: يا كريمَ العفو، يا حسن التجاوز، يا قديم الاحسان.
جمعى در خانه سلطان مهربان كار مىكنند و مزد مىگيرند؛ مسكين بينوايى از راه مىرسد، سر به ديوار خانه مىگذارد و ناله مىكند كه من اگرچه لياقت خدمت به تو را نداشتم، ولى با چشمى گريان و دلى سوزان به تو پناه مىآورم. چه بسا سلطان كريم، به اين گداى مسكين، عطيهاى بدهد كه بالاتر از عطيه خدمتكاران آستانش باشد». 1
مىببايد تاب و آبى توبه را
شرط شد برق و سحابى توبه را
آتش و آبى ببايد ميوه را
واجب آيد ابر و برق اين شيوه را
تا نباشد برق دل و ابر دو چشم
كى نشيند آتش تهديد و خشم؟
كى برويد سبزه ذوق وصال
كى بجوشد چشمها ز آب زلال؟
كى گلستان راز گويد با چمن
كى بنفشه عهد بندد با سمن؟
كى چنارى كف گشايد در دعا
كى درختى سرفشاند در هوا؟
كى شكوفه آستين پرنثار
برفشاند گيرد ايام بهار؟
كى فروزد لاله رُخ همچو خون
كى گل از كيسه بر آرد زر برون؟
كى بيايد بلبل و گُل بو كند
كى چو طالب فاخته كوكو كند؟ 2
هر كجا آب روان، سبزه بود
هر كجا اشكى دوان، رحمت شود
باش چون دولاب، نالان، چشمتر
تا زصحن جانت بر رويد خُضر 3
چون خدا خواهد كه مان يارى كند
ميل ما را جانب زارى كند