216
حكايت
ابرهيم ادهم گويد: خرم و دلشاد عازم حج بودم. در مسير حج، به مكانى به نام «ذاتُ العِرْق» (ناحيهاى در حجاز، حدّ ميان نجد و تهامه كه حاجيان عراق از اين محل، احرام مىبستهاند) رسيدم. در آنجا با افرادى روبهرو شدم كه از تجلى قهر خدا جان خويش از كف داده بودند و در اين ميان، تنها يك نفر زنده مانده بود و اندك رمقى در تن داشت. پيش او رفتم و جريان را از او پرسيدم؛ پس:
زبان بگشاد و گفتا اى براهيم
بترس از دوستى كز تيغ تعظيم
به زارى جان ما را كشت بىباك
به سان كافران روم در خاك
غزاى او همه با حاجيان است
كه با او جان اينها در ميان است
بدان شيخا كه ما بوديم هفتاد
كه عزم ما بهسوى كعبه افتاد
همه پيش از سفر با هم نشسته
به خاموشى گُزيدن، عهد بسته
دگر گفتيم يك ساعت درين راه
نه انديشيم يك ذرّه جز الله
به غيرى ننگريم و سمع باشيم
همه در استقامت جمع باشيم
به آخر، پاى چون در ره نهاديم
به «ذات العرق» با خضر اوفتاديم
سلامى گفت خضر پاك ما را
جوابى گشت از ما آشكارا
همه از ديدن او شاد گشتيم
به دل گفتيم ما آزاد گشتيم
چو ما از خضر استقبال ديديم
ازين نيكو سفر اقبال ديديم
به جان ما چو آن خاطر درآمد
ز پس در، هاتفى ديگر درآمد 1
كه هان اى كژروانِ بىخور و خواب
همه هم مدّعى، هم جمله كذّاب
شما را نيست عهد و قول مقبول
كه غير ما شما را كرد مشغول