217چو از ميثاق ما يك ذرّه گشتيد
ز بدعهدى، به غيرى غرّه گشتيد شما را تا نريزم خون به زارى نخواهد بود روى صلح و زارى 1 حكايت زنى هنگام طواف، دريافت كه مردى هوسباز در وى مىنگرد:
زنش گفتا گر اهل رازىاى تو
چنين دم كى به من پردازىاى تو
ولى آگه نهاى تو بىسر و پاى
كه از كه باز ماندهستى چنين جاى
گر از مردى خود بودى نشانيت
سرِِِ زن نيستى اينجا زمانيت
تو اينجا از پى سود آمده ستى
نه از بهر زيانبود آمده ستى
تو خود را روز و بازارى چنين گرم
زيان خواهى ندارى از خدا شرم
خداوند جهان پيوسته ناظر
تو از وى غايب و او بر تو حاضر
چو يك يكدم خدا از توست آگاه
چرا چون مار مىپيچى سر راه
چو حق با تو بوَد در هر مقامى
مزن جز در حضورش هيچ گامى
اگر بى او زنى يك گام در راه
بسى تشوير 2 بايد خورد ناگاه
3
حكايت يكى از بزرگان در خواب ديد كه بهسوى كعبه مىرود. فرشتهاى به پيش او مىآيد و از او مىپرسد: عزم كجا دارى؟ مىگويد: عزم خانه خدا و آستان او. فرشته مىگويد: از خدا شرم كن! آنهمه ثروت و باغ و ملك دارى و دل در تعلق آنها بستهاى، آنگاه عزم كعبه دارى؟! چگونه مىتوانى با آن همه قبله، بهسوى كعبه رو كنى؟ آن بزرگ چون اين سخنان شنيد، از خواب بيدار شد و همه اموال و دارايى خويش را به تهىدستان بخشيد